|
نام کتاب: از رادمهر می گوید نویسنده: ابو عبدالله
دومین دیدار و آگاه شدن از اهداف گرانبهایش بحث و مناظره با حسینی در مسجد طوبی ایرانشهر با هر کس که رفاقت می کرد از فراغش در عذاب بود این مریض سلولهای مغزش دارد از کار می افتد
بسم الله الرحمن الرحیم به علماء، روشنفکران و حق طلبان محترم به جوانان عزیز و ارجمند به بستگان و خویشاوندان برادر عزیزم مرتضی رادمهر. به آن عزیزانی که او را کاملاً شناخته و به نحوی با او همکاری داشته اند. به آن دوستانی که نسبت به او در شک و تردید بوده و یا بدون مدرک و دلیلی او را به تهمت های مختلف و گوناگون متهم کرده اند. به آنانیکه در راه حق و اعلای کلمه الله دست از جان، مال و همه چیز خود شسته و از این دیار فانی وارسته و به خالق یکتا پیوسته اند. به آنهائیکه خداوند در موردشان چنین فرموده است «وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ » یعنی در راه یکتاپرستی از ملامت و سرزنش هیچ ملامت کننده ای نمی ترسند. و به کسی که شاعر در حق او چنین گفته است: موحد چو بر پای ریزی زرش چو فولاد هندی نهی بر سرش امید و هراسش نباشد ز کس همین است بنیاد توحید بس ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
بسم الله الرحمن الرحیم ستایش بی پایان ذات پاکی را که ایمان را در دلهای دوستانش منقش گردانده و از کفر و نافرمانی آنها را متنفر و بیزار ساخته است. و درود و سلام بی پایان بر بهترین پیامبران حضرت محمد صلی الله علیه وسلم و بر اهل بیت و یاران نیکو کردارش، آنهایی که آخرت را بر دنیا ترجیح داده و به رتبه رضی الله عنهم و رضواعنه مفتخر گشته اند امام بعد! از آنجایی که گفته اند: هر که در این بزم مقرب تر است جام شراب بیشترش میدهند و «بزرگی و عظمت اجر و پاداش در مقابل بزرگی آزمایش مصیبت و امتحان می باشد» همیشه دوستان و مقربان بارگاه خداوند متعال مورد سخترین آزمایشها و امتحانات قرار گرفته اند. و هر که معرفت و شناختش به ذات الهی بیشتر بوده بزرگترین بلا و مصائب را متحمل شده است طبیعی است که پیامبران بزرگوار «علیهم والصلاه و السلام» که نزدیکترین ارتباط با خدای ذوالجلال را داشته اند و معرفتشان نسبت به وی از هر کس بیشتر بوده است در راه دعوت به یکتاپرستی سخت ترین شکنجه ها، آزمایشها و مصیبتها را تحمل کرده اند و در عین حال شکر خداوند منان را بجای آورده اند. آگاهی داشتن از سرگذشت و سوانح حیات پیغمبران، اولیاء و دوستان خداوند موجب تقویت قلب، ازدیاد ایمان و ثابت قدم ماندن بر مرام دین و آئین الهی میگردد. همین خاطر است که الله ذوالجلال برای دلداری رسول الله صلی الله علیه و سلم و اهل ایمان وقایع و آنچه را که بر انبیاء، صدیقین و نیکان گذشته بصورت مکرر در قرآن کریم ذکر کرده است. بنده در این نوشتار مختصر قصد آن دارم که وقایع و سرگذشت یک شخصیت مهاجر ، مجاهد و مبارز را که با چشمهای خویش مشاهده نموده ام برای دوستان عزیز بیان نمایم هر چند که آن دوست عزیز بخشی از سرگذشت و بیوگرافی و تحولات زندگیش را به قلم خویش تحریر نموده و «تولدی دوباره و انتخاب نو» بدان نام نهاده که الحمد الله چاپ و منتشر گشته است. شایسته است که هر مسلمانی آنرا مطالعه کرده و از آن پند پذیرد زیرا که در دنیا دو چیز پسندیده است. «سخن دلپذیر دل و دل سخن پذیر» (حضرت عیسی) البته آنچه را که بنده می خواهم بنویسم (در واقع قدرت بیان آنرا بصورت آنچه که در دلم است ندارم) فقط وقایع و سرگذشت مدت کوتاهی است که با او آشنا شده و او را همراهی نموده ام. شخصی که می خواهم در مورد آن چیزی بنویسم مجاهد بزرگ برادر عزیزم آقای عدنان همان «مرتضی رادمهر» می باشد که او در یک محیط پیشرفته و در خانواده ای به اصطلاح فرهنگی و متمدن در سال 1351 در شهر تهران چشم به جهان گشود و تحت سرپرستی پدری متخصص مغز و اعصاب که شدیداً متأثر از فرهنگ اروپائیها بود وتحت تربیت مادری متخصص قلب، نسبتاً مذهبی پرورش یافت و طبق آرزوهای هر دو (پدرو مادر) مسیر زندگیش را با تحصیلات حوزه وی و دانشگاهی در پیش گرفته است که در نتیجه از حوزه علمیه فیضیه قم حجت السلام و از دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تهران یک قدم مانده به رتبه دکترای (پزشک عمومی) بعلت ناسازگاریهای فکری با مذهب اهل تشیع و گرویدن به مذهب اهل سنت فقط بخاطر تغییر مذهب و فکر، از دانشگاه اخراج و با ظلم و ستم و شکنجه های ظالمان روزگار مواجه گردیده است. شکنجه هایی مثل زندانی شدن در سلولهای تنگ و تاریک، شوکهای برقی، بستن بر صندلیهای آهنی و روشن کردن پیک نیک زیر آن و گذاشتن در یخدانها و... مشتی از نمونه خرواریست که دشمنان برای تغییر مسیر (به زعم خود) آن عزیز بکار برده اند که در اثر همین آزارها مبتلا به بیماری مغز (تومور مغزی) شده است و او با ایمانی پر قدرت و اخلاصی در حد بالا با یاری خداوند قدوس برای مدت کوتاهی (کمتر از سه سال) از دست ظالمان نجات یافته بود اما شر آنها همواره او را با شیوه های مختلف همراهی می کرد که شرح آن را در (تولدی دوباره) و مقالات آینده خواهید یافت. امیدوارم خداوند متعال این زحمت ناچیز را قبول فرموده موجب نجات این حقیر در آخرت قرار دهد. ان شاء الله
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
تقریباً ماه ربیع الثانی 1423 بود که بنده نماز مغرب را خوانده در مسجد نشسته بودم دو جوان خوش سیما که با یکی از آنها تا حدودی آشنایی قبلی داشتم سلام گفته و در کنارم نشستند پس از سلام و احوالپرسی یکی از آنها (که همان نا آشنا بود) از اینجانب سوالاتی کرد که بنده آنها را مختصراً پاسخ دادم. یکی از آن سوالها که در واقع آخرین سوالش بود. چرا (حضرت عمر رضی الله عنه) دختر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) حضرت فاطمه الزهراء را مورد ضرب و شتم قرار داده که در اثرآن حضرت فاطمه (رضی الله عنها) مریض شده و به شهادت رسیدند؟ بنده چنین پاسخ گفتم: در این هنگام حضرت علی رضی الله عنه که شوهر حضرت فاطمه رضی الله عنها بود کجا بود؟ او جواب داد: در منزل سؤال کردم شیر خدا، داماد پیامبر در خانه حاضر بود همسرش را زدند و او هیچ اقدامی نکرد؟ او گفت اهل تشیع می گویند که حضرت علی رضی الله عنه از دفاع عاجز بود و از ترس نتوانست جلوگیری کند. بنده گفتم پس با این ماجرا علی ما با علی شما شیعیان خیلی فرق دارد. علی که اهل سنت بر آن معتقد است و خلیفه چهارم و برحق پیامبر و پسر عمویش میباشد. دلیر، نترس، مجاهد، شجاع و شیر خدا بوده است و در زور و قدرت هیچ همتایی نداشته، حقگو، با حیا و مؤمن بوده است. و علی که اهل تشییع بر آن اعتقاد دارد بزدل، عاجز و ناتوان و بقدری نامرد بوده است که همسرش (که بهترین زنها وسرور زنان بهشت است) را زده اند و او نظاره گر بوده و هیچ عکس العملی از خود نشان نداده و کوچکترین اقدامی ننموده است. ما اهل سنت چنین علی نداریم. با پاسخ من او خاموش ماند ولحظاتی بعد برای تجدید وضو رفت وقتی با دوستش تنها ماندم بمن گفت چرا با این شخص تند برخورد کردید؟ من او را نمی شناسم و می گوید من قبلاً شیعه بوده ام و حالا سنی شده ام و شاید جاسوسی باشد لذا شما با او تند برخورد نکنید. بنده جواب دادم خوب است مشکلی نیست. هدفم این بود که اگر شیعه متعصب است خوب بسوزد و اگر سنی است حرف حق را گفتم و خوشش می آید چون حضرت علی (رضی الله عنه) نامرد نبوده و از صفاتی که اهل تشیع به وی نسبت میدهند کاملاً پاک و مبرا بوده است. بعدها برایم روشن شد که او از ایراد این سوال امتحان کردن بنده بوده است چون همواره می گفت شما با برخورد اول خود نزدیک بود مرا بزنید. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
دومین دیدار و آگاه شدن از اهداف گرانبهایش موقع امتحانات ماه جمادی الثانی 1423 بود که بنده بنا به ضرورت و انجام پاره ای از امور با یکی از دوستان رهسپار یکی از روستاها شدم پس از رسیدن به مقصد و انجام دادن کارها قصد بازگشت نمودیم در این هنگام چشم به آن دوست بزرگوار افتاد که با چهره ای نورانی متبسم پیش ما آمد با هم سلام علیک و احوالپرسی کردیم که اتفاقاً او هم می خواست به مقصدی که ما راهی آن بودیم بیاید فرصت را غنیمت شمرده او را در صندلی جلو وانت جای دادیم اندکی نگذشت که از برخورد تندم که در نخستین دیدار ما با وی کرده بودم ذکری بیمان آورده و از سرگذشت خود و اهداف مبارزانه اش برای ما توضیح داد. در مسیر نامه ای را که از طرف یکی از اساتید معروفش برایش آمده بود (نامه بر سر برگ رسمی آن استاد تایپ شده و با امضاء و مهور به مهر او بود) به ما نشان داد. در این سفر از اخلاق زیبا و کریمانه، اهداف مجاهدانه، (که قصد داشت سر آنچه را که مذهب تراشان بی بنیاد بعنوان مذهب و دین بخشیده اند افشاء کند و با بدعات شرک و خرافات آنها مبارزه کند) ایمان محکم و عزم استوار و آهنینش اطلاع یافتم. هنوز از سخنان شیرینش و جذابش سیر نشده بودیم که به مقصد رسیدیم. وقتی به شهر رسیدیم بدون اینکه از جای اقامت و مقصد سفرش برای ما چیزی توضیح دهد با ما خداحافظی کرده و از ماشین پیاده شده و رفت. البته این بار اندیشه ام را خیلی با خود مشغول کرده بود که هرگز فراموشش نمی کردم همیشه آرزومند دیدار و صحبتش بودم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
نخستین روزهای ماه شعبان 1423 بود که بنده برای معالجه به شهرستان سفر کردم گویا تقدیر بر آن بود که در هر سفری بین من و او ملاقات و همراهی صورت گیرد. پس از آنکه نماز مغرب را بجای آوردیم در جمع دوستان چشمم برآن چهره تابناک و خندان افتاده چهره ای که پس از نخستین دیدار از صفحه خاطرم زدوده نمی شد و حرفهایش پیوسته در گوشهایم طنین انداز بود. اما این بار با دیدن او مو بر بدنم راست شده مات و مبهوت به او خیره شدم آشوبی در وجودم بر پا شد. که آیا این همان یار پیشین است یا کسی دیگر؟! زیرا در دیدارهای نخستین او را با مویی مجعه و محاسنی بلند مشاهده نموده بودم. آما این بار از موی مجعه زیبا و محاسن بلندش اثری دیده نمی شد. نه اینکه خدای نا کرده آنها را تراشیده باشد در کمال حیرت متوجه شدم که همه موهایش ریخته اند. متردد بودم خنده هایش آشنا بود و مرا بخود می خواند و تعجب ریزش موی سر و محاسن لحظه ای دست از سرم بر نمی داشت همچنان خیره و در عالم تردید و دودلی گویا که در عالمی دیگر به سیر بپردازم حیران مانده بودم که ناگاه سلام گرم و دلنشینش مرا بخود آورد و علیک گفتم و با هم معانقه نمودیم. او از تعجب من کاملاً متوجه شد و بلا فاصله علت ریزش موها و محاسن خویش را توضیح داد که بخاطر وجود یک تومور مغزی (که در اثرشکنجه های زندان و شوکهای برقی پدید آمده بود شیمی درمانی شده همین امر سبب ریزش موی و محاسن وی شده است بنده خوشحال شده و لحظاتی با هم صحبت کردیم و هرگز آن لحظات را فراموش نخواهم کرد. با اخلاق زیبا اهداف گران بها و عقیده راسخش مرا طوری به خود جذب کرده بود که همیشه در فکر او بودم و وقتی ملاقاتی میسر شد دوست نداشتم از او جدا شوم زیرا که اهداف ما مشترک و فقط به خاطر خداوند متعال با هم عهد و پیمان دوستی و برادری بستیم و با عزمی پخته آهنگ همکاری نمودیم. نه او ثروت و مقامی دنیوی داشت که من فریفته آن باشم و نه من مال و مقامی داشتم که او با من بخاطر آن دوست باشد. البته او دارای مقامی ایمانی خیلی بلند و بالایی بود که همیشه بر آن رشک می بردم و می برم. از خداوند کریم مسألت دارم که این دوستی را برای رضای خودش قبول فرموده و ذریعه نجات من و او بگرداند. آمین ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
از آن پس هر چند گاهی به منزل حقیر تشریف می آورد و مدت کوتاهی می ماند و دوباره میرفت و با یکی از فرزندانم (که در واقع هم سن فرزندش بود بسیار اظهار محبت می کرد و مانند فرزندش او را دوست می داشت و در آغوش گرفته با او شوخی می کرد هرجا می رفت برایش هدیه ای می آورد و تلفنی با وی صحبت می کرد. حتی اگر کسی از فرزندم سوال می کرد پدرت را بیشتر دوست داری یا عدنان را. می گفت: عدنان را. بنده می فهمیدم که بعلت اینکه فرزندش را نمی بیند با فرزند من این چنین عشق می ورزد و خاطر خویش را تسلی می دهد. بهمین خاطر همیشه از به آغوش گرفتن و یا اظهار محبت کردن با فرزندانم در جلوی او خودداری می کردم تا کمتر بیاد فرزندش بیفتد. انسانی پر محبت سر حال شوخ طبع، زیرک، دانا و خیلی قدردان بود در مقابل زحتمهای خیلی ناچیز بارها و بارها تشکر و عذرخواهی می کرد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
بحث و مناظره با حسینی در مسجد طوبی ایرانشهر در دومین جمعه ماه رمضان المبارک 1423 هـ ق آقای حسینی (حجت الاسلام و المسلمین حسینی برادر حاج آقا حسینی نماینده مقام معظم رهبری در امور اهل سنت بلوچستان ) در مسجد طوبی ایرانشهر وقت گرفته بود و به ایراد سخنرانی پرداخت. صحبت را از وحدت شروع کرد و گفت: که اختلافات شیعه و سنی مانند اختلافهای فیما بین مذاهب چهارگانه اهل سنت می باشد و بر علما اهل سنت لازم است که مسایل را برای مردم توضیح داده و بگویند که اختلافات بین شیعه و سنی جزئی است و نباید آنها را جدی گرفت و مسائلی از قبیل مهرگذاشتن در نماز، شستن و یا مسح کردن پاها در وضوء ... را ذکر کرده و به زعم خویش دلایل اولویت و برتری مذهب شیعه در مسائل فوق الذکر را بیان نمود. در هنگام سخنرانی جوانی از او نظریه اهل سنت را در مورد گذاشتن مهر سوال کرد که حاج آقا با این سوال آمادگی خویش را جهت مناظره و مباحثه بعد ازنماز اعلام نمود. پس از اتمام نماز تعدادی از جوانان و افرادی دیگر در گوشه ای از مسجد نزد آقای حسینی گردآمدند و با وی به بحث و مناظره پرداختند. وقتی نزدیک رفتم متوجه شدم برادر عزیزم عدنان هم (که برای ادای نماز جمعه اینجا حاضر شده بود) در جمع حضور دارد و با ایراد سوالاتی آقای حسینی را حیران کرده بود برخی از آن سوالات عبارتند از: 1- آیا عقیده اهل سنت و شیعه در مورد خداوند متعال، پیامبران، قرآن و قیامت یکی است؟ 2- آیا اختلاف عقیدتی اختلافی جزئی است؟ 3- آیا طواف، نذر و دعا عبادت نیستند آیا انجام آنها برای غیر خدا شرک نیست؟ 4- معنای این عبارت (مدد غیر از تو خواستن ننگ است یا علی «ع»)(که بر دیوار دانشگاه آزاد اسلامی زاهدان نوشته است) را برای من توضیح دهید آقای حسینی جواب داد: که هدف ما از علی در این عبارت، الله است چون علی از نامهای خداوند متعال میباشد. عدنان سوال کرد پس هدف نوشتن علی «ع» علیه السلام در جلوی نام خدا چیست؟ آیا شما برای خداوند متعال هم علیه السلام می گویید آقای حسینی برای پاسخ گفتن جوابی نداشت در این هنگام که جمع زیاد شده بود بنده برای دوستم احساس خطر کردم او را اشاره نمودم تا برخیزد و بالاخره او برخاست و رفت. بعدها حسینی گفته بود که من با یک شخصی که نه شیعه است و نه سنی برخورد کردم و از چندین نفر در مورد او تحقیق کرده بود که آن جوان چه کسی بوده است؟ جای دارد که به آقای حسینی بگویم او سنی واقعی بوده بقیه سنیها می ترسند و در واقع همه دارای عقیده او می باشند ولی ضعیف الایمان هستند (چون تو قدرت و زور در اختیار داری از تو می ترسند تفنگ، زورگویی و تهدید را رها کن و بیا در میدان آیا یک سنی پیدا می شود که بگوید شیعه و سنی فرق ندارند؟ امکان ندارد!) کسی که سنی است با دشمن مادرش عایشه صدیقه رضی الله عنها و دشمن صدیق و فاروق و ذی النورین دوست نبوده و نخواهد شد سنیهای واقعی دوستداران صحابه پیامبر - صلی الله علیه و سلم- و فدائیان اهل بیت او می باشند و هیچ گونه توهین و اهانتی را نسبت به سردار زنان بهشت حضرت فاطمه الزهراء - رضی الله عنها - و شوهر گرامیش حضرت علی - رضی الله عنه - تحمل نمی کنند از تقیه، دروغ و نیرنگ بیزار و متنفرند. تهدید تطمیع آنها را وادار به تظاهر نمایی کرده است. و هر گاه از تهدید مطمئن و از تطیع مایوس شوند آنگاه اگر توانستید آنها را جمع کنید واقعاً مرد هستید وقتی خوف و بیم از بین برود و یا امید پاکتهای ده یا پانزده هزار تومانی و... را نداشته باشند به جرأت می توانم بگویم که هیچ یک از آنها را در جلسات و کنفرانسهای خود نخواهید یافت. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
این دوست بزرگوار از آنجایی که ملاقات اولش با یک شخصیت پرهیزگار، متواضع و ساده زیست انجام گرفته بود و در واقع بزرگترین عامل تحول در زندگی او شده بود تصور کرده که این جامعه (جامعه اهل سنت) یک مدینه فاضله ای است که پر از چنین شخصیت هاست همیشه سعی و تلاش داشت تا با علماء و شخصیت های مذهبی ملاقات داشته باشد و از آنها استفاده ببرد و هر جا که گمان می برد کسی هدف مبارزه با دشمنان اصحاب جان فدای پیامبر اسلام - صلی الله علیه وسلم - را داشته و در این راستا قدمی بر داشته است بی درنگ به دیدار وی رفته و در آن مورد با او صحبت می کرد. چنانچه نواری را که آقای مولا بخش درخشان در جواب آخوند دانشمند پر کرده بود دریافت و گوش کرده بود و فکر می کرد که او (مولابخش) یک عالم بزرگ و مبارز دینی است که در نتیجه برای دیدارش شدیداً علاقمند شده بود که پس از بدست آوردن آدرس و شماره تلفنش به پاکستان حرکت کرده و بصورت اتفاقی در جلسه ای بدون اینکه آن دو یکدیگر را بشناسند و تعارفی صورت گیرد او را دیده بود که پس از جدا شدن فهمیده شخصی که آرزوی ملاقاتش را داشته او بوده است. و بالاخره تلفنی با وی صحبت کرده و اجازه ملاقات خواسته اما مولا بخش حاضر به ملاقات با او نشده بود سپس صحبت از رنجنامه اش (کتابش) کرده و از او خواسته تا آنرا مطالعه نموده و اظهار نظر نماید و توافق بر آن شده است که کتاب را به شخصی تحویل نماید و مولابخش آنرا دریافت نموده و مطالعه کند. کتاب را به شخص مورد نظر تحویل داده و به ایران بازگشته است پس از گذشت مدت زمانی با مولابخش ارتباط گرفت و خواست تا مجموعه را به وی برگرداند اما مولابخش در مورد کتاب اظهار لا علمی کرد و گفت کتاب بدستم نرسیده است نگرانی او نسبت به کتاب بیشتر شد و مجدداً اراده سفر به پاکستان کرد. البته بنده و دوستانی دیگر به او نظر دادیم تا خودش از رفتن به پاکستان خودداری نماید. و چهارم شوال 1423 بنده برای این مقصد به بَلَّو (یکی از شهرهای مرزی پاکستان) رفتم و پس از رسیدن به مقصد متوجه شدم شخصی که کتاب در دستش هست به (سند) رفته و موفق ارتباط با وی نشدم ناچار دوباره به ایرانشهر بازگشتم. و در هنگام مسافرت بنده به بُلَّو بارها به خانه ما آمده و بازگشت بنده را جویا شده است و از تاخیر خیلی نگران شده بود چون بعلت خرابی خطوط تلفن نتوانسته بودم به خانه اطلاعی بدهم. بمحض رسیدن به جکیگور به خانه زنگ زده و از احوال خود خبر دادم از خانه به من خبر رسید که او بعلت ناراحتی و نگرانی که برای شما داشته است بطرف سرباز به قصد بَلُّو حرکت کرده است. مغرب به خانه رسیدم دیری نگذشت که او از پیردان سرباز زنگ زد و خودم با وی صحبت کرده و از او خواستم تا به ایرانشهر باز گردد. اتفاقاً در بازگشت با ماشین سواری سفر کرده بود که راننده آن یک شیعه دلگانی بوده و از ماجرای او اطلاعی داشته است. چون راننده صدایش را شنیده متوجه او شده و پرسیده که شما مرتضی رادمهر هستید؟ او در جواب گفته: خیراشتباه گرفتید من عدنانم. راننده جواب داده من ترا از مادرت بهتر می شناسم من تو را در لباس آخوندی هم دیده ام. ما برای دستگیری تو تیم تشکیل داده ایم و تو به هر گور سیاهی بروی ترا پیدا خواهیم کرد و از مناظره ای که در مسجد طوبی با آقای حسینی انجام گرفته بود یاد به میان آورده که من شما را آنجا دیده ام. خلاصه شب به منزل حقیر آمد و از دیدار همدیگر خیلی خوشحال شدیم. از آن پس بیشتر احتیاط می نمود و از تردد بسیار پرهیز می کرد اغلب در فکر اهداف بود ولی بیماریش شدت گرفته و او را از انجام هر گونه کاری باز می داشت. خیلی ها او را کاملاً شناخته و دوست می داشتند و آرزو داشتند تا او به اهداف گرانقدرش برسد. البته ترس حکومت شیعی آنها را از همکاری نمودن با وی باز میداشت چون حکومت با ایجاد رعب بی اعتمادی بین مردم بگونه ای موفق شده است که هر کس از سایه خویش لرزه بر اندام است و بیم دارد. در ابتدای امر بسیاری به او وعده همکاری داده و اعلام داشته بودند که در مواقع سختی از او حمایت خواهند نمود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
چون سالها در حالت خانه بدوشی و دربدری بسر می برد و از زن و فرزند، مال، ثروت، خانه و هستی شخصیت و مقام صرفاً بخاطر انتخاب عقیده ای سالم و بر حق دست شسته بود و از گشت و گذار بسیار که شب در جایی و روز را در جایی دیگر میگذراند خسته شده بود بیماری، رنج ، غم، مشکلات بی کسی ، تنهایی، فقر و احتیاج بر او هجوم آورده بودند و از مبارزه نمودن او با همه این مشکلات سالها گذشته بود اما به لطف خداوند چیزی از اهداف و عقیده او نکاسته بود بلکه سبب افزایش و ترقی ایمانش گشته بودند. از طرف دیگر دولت ما در بذر افشانی تخم نفاق در بین مردم بقدری موفق شده بود که هیچ کس بر دیگری اعتماد نداشت و از باور نمودن قضیه ای همچون ماجرای وی شدیداً در شک و تردید بودند و حتی بسیاری از علما و شخصیتهای اندیشمند او را با عنوانهای مختلف متهم می کردند و بعضی با گفتن حرفهای نا مناسب در رنج و غم و ناراحتیش می افزودند. بقدری آزرده خاطر بود که اخیراً از ملاقات با افراد ناشناس و تعریف خاطرات خودداری می کرد. و اظهار میکرد کسانیکه باید مرا بشناسند شناخته اند بیش از این لازم نیست که از خودم چیزی برای هر کس توضیح بدهم. میگفت واژه کمکم کن ذلت و حقارت آور است. هرچند نیاز به پول پیدا می کرد ولی بعلت عزت نفسی که داشت با هیچ احدی جز دوستان خاصش مطرح نمی کرد. از طرفی بفکر دارایی، ثروت و... می افتاد و از طرفی دیگر از دست دادن همه آن در قبال هیچ جرم و گناهی که از او سرزده باشد ظلمی نا بخشودنی تصور می کرد بخاطر اینکه چیزی از ناراحتیها و پریشانیهایش بکاهد و خودش را مشغول کند و به فکر این افتاد تا در گوشه ای از کشور که هیچ کس او را نشناسد رفته و شغلی را آغاز کند که هم برای مایحتاج خود نیازمند کسی نباشد و هم مقداری از ناراحتیها و پریشانیهایش را بکاهد. از این حقیر مشوره نمود از آنجایی که از بیماری و طبیعتش باخبر بودم گفتم: شما نمی توانید تنها زندگی کنید جواب داد مجبورم بسوزم و بسازم بسا اوقات از مشقت، مصائب و مشکلاتش بصورت شعر با صدای نرم و غمگین می خواند که دل یک انسان با وجدان و مومن را تکان می داد البته با این همه در آخر میگفت: خدایا همه چیز از جانب توست و همه را با جان و دل پذیرفته ام و از آورگی خود خوشحالم که مرا ساخته است و از بحر ظلمات و تاریکی بیرون و با معبود برحقم وصل نموده است. لذا آواره نیستم عاشقم و هر چه از طرف معشوقم برسد خوشحالم. پس از مشوره با دوستی دیگر قصد آن نمود که به شمال رفته و خانه ای اجاره نماید. خلاصه آن که آروزیش بوقوع پیوست که در اواخر رمضان المبارک در علی آباد کتول گرگان منزلی اجاره گرفت ودر تلاش بود تا مغازه ای هم به اجاره گرفته و کاری را آغاز نماید او برای انجام بعضی کارها دوباره به ایرانشهر بازگشت و پس از اتمام کارهایش به مشهد رفت و با یکی از دوستان وسایلش را که از قبل در آنجا بودند گرفته راهی علی آباد گشت که پس از چند روز آن دوست او را تنها رها کرده و به شهر خودش برگشته بود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
در یکی از نخستـین شـبهای ورودش به علی آباد همراه دوسـتش در حالیکه از هر دو گوش و بینی اش خونریزی داشته است سخت بیمار می شود دوستش دچار دستپاچگی شده و وضعیت را برای بنده تلفنی توضیح داد بنده وی را توصیه نمودم تا او را به بیمارستان برده و به معالجه او اقدام نماید او هم همت کرده و او را به اورژانس برده و معالجه کرده بود که پس از بهبودی او را به منزل برگردانده و از احوالش بمن اطلاع داد که این شب برای این حقیر اندوهناک و نگران کننده بود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
با هر کس که رفاقت می کرد از فراغش در عذاب بود آخرین روزهای ماه شوال بود که خبر بیماری یکی از دوستانش را به او رساندند و او بی درنگ آهنگ سفر نموده و قصد زیارت دوست نمود و در این روزها بیماری اش هم شدت گرفته بود، مزید بر آن شوق حج و سفر به مدینه منوره در دلش موج می زد هر لحظه حرمین شریفین (مسجدالحرام و مسجد نبوی) را بر زبان می آورد و آرزوی دیدار دیار یار می نمود اما بعلت نداشتن مدارک از رفتن به آنجا از طریق ایران مأیوس شده و در این فکر بود که مدارکی از پاکستان یا کشوری دیگر درست کرده و به دیار محبوب سفر کند که هم به آرزوی خودش برسد وهم از چنگال تعقیب خون خواران اطلاعات ایران نجات یابد. روزهای می گذشت و به شدت بیماریش افزوده می شد دردسر، درد کلیه آرامش را از وی ربوده بود، تقریباً در هر سه روز یک یا چند بار تشنج می گرفت و بیهوش می شد ساعتها در حالت بیهوشی می ماند اما از مهربانی پدر و به آغوش گرفتن مادر و غمگین شدن همسر خبری نبود وقتی بهوش می آمد و چشمها را می گشود، رنج وغمش که خودش را مزاحم دوستان تصور می کرد فزونی می یافت و از دوستان عذر خواهی می کرد و چون می دید دوستانش برای وی نگرانند با کلمات شیرین و جذابش آنها را شاد می گرداند. وقتی شدت بیماری و اضطرابش را مشاهده نموده به او پیشنهاد کردیم تا به فکر علاجش باشد اما چون او خودش پزشک و از بیماریش کاملاً با خبر بود و اینکه اغلب دکترها مخلصانه و دلسوزانه معالجه ای انجام نمی دهند جواب می داد دکترها ما را چون موش آزمایشگاهی تصور کرده اند و هر یکی می خواهد برای تجربه پزشکی خودش روی ما آزمایش بعمل آورد. اما پس از اصرار دوستان ناچار شد تا معالجه کند چون در شهرهای بزرگ یا ماجرایی که داشت تابلو شده بود از ترس افتادن در دام دشمنان شهر بندر عباس را برای معالجه انتخاب کرد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
این مریض سلولهای مغزش دارد از کار می افتد پس از رسیدن به بندرعباس و مراجعه نزد پزشک، بما خبر داد که نظر دکتر برآنست تا تحت شیمی درمانی قرار گیرد در همان روز در بیمارستان محمدی بندرعباس بستری و قرار بر آن شد که عصر روز دوم تحت عمل جراحی قرار گیرد اما دکتر پس از آن که او را به اتاق عمل برده به این نتیجه رسیده بود که سلولهای مغزش دارد از کار می افتد و عمل برای او خطرناک است. او همچنان در حال بیهوشی بر تخت بیمارستان بی کس و تنها خوابیده است و تنها همسفرش از بیم اینکه مبادا او از این بیهوشی جان سالم به در نبرد و راهی دیار آخرت گردد او را در همان حال رها کرده و جان خویش را به سلامت به در برده و ساعت یازده و نیم شب برایم زنگ زده و خبر دکتر را توضیح داد و گفت: حالش خراب است و هنوز بهوش نیامده است. این خبر بنده را خیلی تکان داد، و از اینکه از دسترسی به او و انجام هر گونه مساعدت و همکاری عاجز بودم شدیداً ناراحت شده و به وی توصیه نمودم فراد صبح حالت بعدی او را برای بنده اعلام نماید. از آن لحظه به بعد اندوهی جانکاه تمام وجودم را فرا گرفت و روزگار به چشمانم تیره وتار شد در این حالت بیقراری همچنان کنار تلفن منتظر زنگ بودم گویا که سراپا وجودم گوش شده و بحالت آمده باش، آماده شنیدن زنگ تلفن، اما انتظار همچنان طولانی و طولانی تر می شد و صدایی از تلفن برنخاست. نا امید و نگران، مضطرب و پریشان دست به دعا برداشتم تا ظهر روز بعد که روز پنجشنبه بود نزد یکی از دوستان که در جزیره قشم داشتم زنگ زده و از او التماس کردم تا به بندر رفته و از اوضاع مریض به من خبری دهد. آن عزیز هم فوراً حرکت کرده و تمام بخشهای بیمارستان محمدی را گشته بود اما متأسفانه او را نیافته بود. زیرا که او را در حالت بیهوشی به بیمارستان امام رضا - رحمه الله علیه - انتقال داده بودند و ساعت هشت شب با من تماس گرفته و از عدم موفقیتش خبر داد. در حالت ناراحتی شدید و اضطراب بودم که نیمه شب باز همان دوست بی وفا و ناخداترس تماس گرفت و گفت: که مریض هنوز در حالت بیهوشی است و دکترها جواب کرده و به من تاکید کرد معنای سخنم را بفهمید با این سخنش گمان می کردم که دوستم از دنیا سفر کرده است. بنده از وی آدرس و نام و نشانیش را پرسیدم و اینکه شماره تخت و بخش بیمارستان را برایم توضیح دهد تا دوست جزیره ام برای رسیدگی بفرستم اما او جواب داد من خودم تماس می گیرم و تلفن را قطع نمود واقعیت این بود که او همان روز اول او را در حالت بیهوشی رها کرده و از بیمارستان بیرون رفته و دوباره بر نگشته و از مریض هیچ خبری نداشت و بیمار ساعت چهار عصر روز پنج شنبه بهوش آمده اما بعلت ناتوانی وضعف قادر بر آن نشده بود که ما را از خود خبری دهد. پزشکان و پرستارها از زنده ماندن او مایوس شده خبر در حال مرگ بودن وی را به میان می آورند که بعدها خودش از شنیدن حرفهای آنها به ما خبر داد. این شب برایم خیلی سخت در حالیکه خوابم پریده بود و لحظه شماری می کردم و گاهی به نماز و گاهی به دعا می پرداختم سپری شد. و فوراً پس از نماز صبح پیش یکی از دوستان رفته و او را از ماجرا با خبر ساختم و برای چاره جویی با هم مشورت کردیم که او خیلی ناراحت شد و گفت که امروز خبر تکان دهنده ای آوردید. از طرفی دیگر ما از همراهش به شک و تردید افتادیم که شاید او مخبری بود و دوست ما را گیر داده و می خواهد چند نفر دیگر را هم به دام بیاندازد. سرانجام تصمیم بر آن شد که پس از اطلاع رساندن و نظرخواهی به یکی دیگر از دوستان خیلی نزدیک و صمیمی اش باید به بندر عباس حرکت کنیم و در واقع در این روز از زندگیش کاملا مایوش شده بودیم. دوباره به خانه خودم برگشتم و قصدم بر آن بود که به منزل آن دوست عزیزم بروم، و رأی او را جویا شوم، وقتی به خانه او رسیدم بمن مژده رسید که دوست عزیزمان خودش از بیمارستان تماس گرفته و فقط توانسته است که بگوید حالم خوب نیست و هنوز در بیمارستان هستم و چون بیماریم شدید بوده دکتر از عمل جراحی منصرف شده است و همراهم نیز مرا ترک نموده و رفته است، اگر حالم اندکی بهتر شود رضایت داده و از بیمارستان مرخص می شوم از این خبر خیلی خوشحال شدم و به امید اینکه دوباره زنگ می زند تا نماز جمعه به انتظار تماسش نشستم. نماز جمعه را که ادا کرده دوباره کنار تلفن نشستم دیری نگذشت که برایم زنگ زد و گفت: من از بیمارستان بیرون آمده ام اما حالم خیلی بد است نمی توانم راه بروم، از گوش و بینی ام خون جاری است. بنده با دوست جزیره ای خودم تماس گرفتم تا او برای مساعدت و همکاریش بشتابد اما متأسفانه او پس از تلاش بسیار بعلت نبودن قایق نتوانسته بود به داد او برسد و از موفق نشدنش دوباره به من خبر داد. اما او همواره در انتظار اینکه کسی به یاریش بشتابد آنجا نشسته و پس از گذشت چند ساعت دوباره تماس گرفت که هیچ کس پیش او نیامده است بنده از عدم موفقیت دوستم خبر دادم و گفتم ماشینی گرفته و به ایرانشهر حرکت کند او در جواب گفت: کاری که با پنج هزار تومان انجام میگیرد مصرف کردن پنجاه هزار تومان کاری نادرست است اگر کسی با من همکای کند و مرا به ترمینال برساند با اتوبوس حرکت می کنم و سرانجام در حالیکه به سختی می توانست روی پاهایش بایستد با اتوبوس عازم ایرانشهر شد، و صبح شنبه از دیدار چهره زرد و مریض حالش که در واقع از آن پس همواره بیماریش رو به وخامت بود اما او مطمئن و به آن هیچ اهمیتی نمی داد خوشحال شدم . روزی در حالیکه حالش خیلی بد بود، بنده برایش غذایی آوردم تا آن را بخورد، به من گفت: شما چرا به من اینقدر اهمیت می دهید و خود را اذیت می کنید؟! به اهدافم اهمیت بدهید و از صحابه پیامبر -صلی الله علیه و سلم- و از مادر خود حضرت عایشه - رضی الله عنها - دفاع کنید و در حالیکه چشمهایش پر از اشک بودند با صدایی حاکی از غم و اندوه گفت: حیف که امروز دشمنان، مادر ما را بد می گویند و ما غافل نشسته ایم! و گفت: آیا می شود انسان با ایمان و وجدان دشنام و بدگویی مادر را تحمل کند؟! اگر روز قیامت حضرت ام المؤمنین (عایشه) رضی الله عنها از مسلمانان بپرسد در مقابل دشمنانی که مرا دشنام داده اند چه عکس العملی نشان داده اید، آیا بخاطر حق مادری از من دفاع کرده اید چه جوابی داریم؟! بارها می گفت: هر گاه مرا کشتند یا وفات کردم نگران نشوید خوشحال باشید و کف بزنید و به یقین بدانید که من به آرزوی مهم و دیرینه خود رسیده ام. و او با تلاوت قرآن و ذکر تسبیحات از پریشانیهایش می کاست. هرگاه بیشتر ناراحت و پریشان می شد بتلاوت قرآن کریم یا ذکر می پرداخت و می گفت با این روش پریشانیهای خویش را فراموش می کنم بارها در جلو این حقیر حالش خراب می شد مرا بتلاوت قرآن کریم دستور می داد بنده تلاوت می کردم و فکر می نمودم شاید خواب رفته است و تلاوت را قطع می نمودم و به من می گفت بیشتر تلاوت کن لذت می برم و آرامش و اطمینان حاصل می کنم و در فکر این بود که از سر نو قرآن کریم را با تجوید درست یاد بگیرد و از اینکه در حوزه علمیه قم به قرآن توجه خاصی نداده و بیشترین تلاش در مهارت به بحث و مناظره و منطق صرف شده بود رنج می برد و می گفت ما آنجا به قرآن کریم بعنوان یک ماده درسی مهم توجه نمی نمودیم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
از روزیکه با وی آشنا شدم چه روزگار خوشی داشتم و لحظاتی که در خدمتش بودم چقدر باعث افتخار و خوشحالی ام بود، این فرصت را برای خود سعادت و نعمتی گرانبها از جانب رب العالمین تصور می کردم حیران بودم چگونه از این نعمت پاسداری و تشکر نمایم؟ به شهرستانها و روستاهای مختلفی با هم سفر کردیم و هر گاه از هم جدا می شدیم غم و پریشانی سرور و خوشحالی را از ما ربوده و در عالم اندوه فرو می برد ایام عید سعید قربان 1423 را با هم گذراندیم، یادم می آید که دو هفته پیش از عید پارچه ای را بخدمت ایشان تقدیم نمودم تا برای عید آماده کند اما او همیشه در فکر فقراء و مساکین بود آن پارچه را به یکی از دوستان نیازمندش بخشیده بود روز عید به عیدگاه رفتیم، پس از اتمام نماز عید بنده با پدرم معانقه کردم و عید را برایش تبریک گفتم این لحظه برایش خیلی گران تمام شد که در فکر فرزند و پدر و مادر افتاد، و هر انسان طبعاً به یاد می افتد چون خداوند الفت و محبت پدر و مادر و فرزند را در قلب هر انسانی جایگزین نموده است اشک از چشمانش بند نمی شد یکی از دوستان که ماجرای واقعی او را زیاد باور نداشت به وی خطاب نمود رفتید مادر و پدر خود را دیدید در جوابش در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر شد گفت: من شما را بجای پدر و مادر خود قبول کرده ام مگر شما مرا فرزند خود نمی دانید پدر و مادرم مشرک هستند آنها را دوست ندارم پیش آنها نرفته ام و بالاخره به خانه برگشتیم اما او حالی نداشت بخاطر اینکه می خواستم سرگرمش کنم بزی را که برادرم برای بنده آورده بود به او دادم و گفتم بیا این را برای خود قربانی کنید او جواب داد می فهمم می خواهی مرا خوش نمایید ولی بر من قربانی لازم نیست شما برای خودت قربانی کنید. اما پس از اصرار بنده قبول فرموده و خودش شخصاً آنرا ذبح کرد. مقداری گوشت داشت آماده میشد تا با هم بخوریم اما درد کلیه و درد سر بر او حمله آور شد و نتوانست لقمه ای هم بخورد که خوشحالی ما به اضطراب و پریشانی تبدیل شد. خواننده عزیز تصور بفرمائید شخصی که از نظر صحت در چنین حالت بحرانی قرار گیرد و از هر نوع آسایش و اسباب زندگی بی بهره باشد آیا انصاف است که باز هم کسی به دنبال اذیت و آزار او باشد!؟ بلی مأموران اطلاعاتی ایران که چنگال شان با خون انسانهای عدالتخواه و دوست داران صحابه رنگین است چنین شخصی را هم معاف نکرده و نخواهند کرد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
اخیراً چون بیماریش شدت گرفته و تردد و تغییر مکان برایش مقدور نبود حاضر بر آن شده بود که کشور را ترک نماید و سپس از مشاوره با دوستان به نیت پیدا نمودن جای امن، معالجه و اهداف دیگری راهی پاکستان شد از جمله اهدافش این بود که سرگذشت و تحولات پدید آمده در اعتقاد و زندگیش را بصورت یک دردنامه برای والدین، فرزند عزیز، دوستان و اساتذه اش به چاپ رسانده و منتشر کند تا رسالت و پیامی را که بخاطر عقیده اش متحمل شده به آنها برساند و بوضوح برای جهانیان اعلام دارد که هیچ چیزی ارزشمندتر از عقیده و ایمان به خداوند نبوده و نیست بلکه بخاطر حفظ و پاسداری از آن می توان همه چیز را فدا کرد و هر مقدار رنج و زحمت که در این راستا متحمل شود در ارزش و استحکام آن افزوده و شناخت و معرفت انسان را نسبت به خالق یکتا و حقیقی اش بیشتر می کند (پیامبران علیهم الصلاة و السلام) بزرگترین رنج و زحمت را در راه دعوت به یکتاپرستی متحمل شده اند بهمین خاطر آنها مقرب ترین انسانهای دربار خداوند متعال می باشند و حضرت محمد (صلی الله علیه و سلم) از همه بیشتر تکالیف و آزار را تحمل کرده است که طبعاً از همه افضل و سردار پیامبران است وپس از او هم بزرگترین شخص به اعتبار اجر و پاداش و نزدیکترین فرد به وی و در دربار خداوند ذوالجلال آن است که رنج و غمش در راه دین از همه بیشتر باشد لذا فرق مراتب و اجر پاداش هر شخص با فرق درجات ایمانی نسبت به خداوند و مقدار تحمل اذیت و آزار و رنج و غم در راه آن می باشد او می خواست تا به ایرانیان و جهانیان اعلام کند که آنچه به نام اسلام در ایران حاکم است، اسلام نیست و چیزی جز خرافات شرک و قبر پرستی و نیرنگهایی برای تن پروری، شهوت رانی و زراندوزی نیست لذا او همواره در فکر این بود تا در این سفر قبل از انجام هر گونه کاری اول کتاب خود (که همان سرگذشت و دردنامه است) را به چاپ رساند تا هر چه زودتر در دسترس مردم قرار بگیرد. وچون مقدار پولیکه همراه داشت کم بود و بیم آن داشت که برای همین یک مطلب (چاپ کتاب) هم کفایت نکند پیش از آماده شدن آن از انجام هر گونه اقدامی نسبت به معالجه بیماریش خودداری نمود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
خواننده گرامی: خداوند منان را سپاس گذارم که این حقیر فقیر را برای همراهی آن بزرگوار برگزید از این لحاظ از خوشحالی در پوست خویش نمی گنجیدم. اما چون بنای وی بر آن بود که در آنجا ماندگار شود و برای مدتی نا معلوم از هم جدا شویم، همیشه در فکر فراق و آخرین لحظه خداحافظی بودم چندین روز قبل از حرکت غم و اندوهی وصف ناپذیر و جانکاه تمام وجودم را فرا گرفته بود در این اندیشه بودم که چگونه در کشوری پهناور با شهرها و روستاهایی بی شمار، کوههایی سر به فلک کشیده و کویرهایی بی پایان جایی برای راحتی و آرامش یک آزاد مرد مومن و خداپرست در زمین وجود ندارد. کشوری که هزارها دزد و راهزن، خائن، ظالم و... به راحتی در آن زندگی می کنند اما برای یک انسان مظلوم و مسلمان فقط بخاطر رها کردن مذهبی بی بنیاد و ساخته شده و انتخاب عقیده ای سالم (توحید و یکتاپرستی)، تنگ آمده است؟! کجا هستند انسانهای منصف و عدالتخواه جهان؟! و کجا هستند مسلمانان غیور موحد؟! آنهایی که باید بمانند جسد واحد بوده و از بدرد آمدن عضوی، عضوهای دیگر قرار نداشته باشند؟! آنهایی که برای حفظ ایمان و آئین و دفاع از مقدسات خود جان و دل قربان کنند؟! آری خواننده عزیز: حالت فعلی مسلمین جهان دردآور و بسیار اسفناک است. زرق و برق و زینت بی ارزش و بی بقای دنیا، مفاخره با مال و ثروت آنها را فریب داده و حب دنیا در دلها جایگزین ذکر ویاد پروردگار گشته و از مرگ (که تحفه ای برای مومن) می ترسند. یقین و ایمان به خداوند یکتا و روزآخرت ضعیف گشته و یا از بین رفته است برخی برای اشباع خواهشات نفسانی در قید مال و زر اندوزی به اسارت رفته بی اعتناء از حلال و حرام الهی درجهان سرگردانند و برخی دیگر گرفتار دام پست و مقام پرستی، از ارزشهای اسلامی دست شسته از خود گذشته، خدای خویش را به فراموشی سپرده و بی بند و بار زندگی می کنند و گروهی دیگر بی یار و مددگار مانده یا فقر و تنگدستی آنها را به سرحد کفر رسانده و یا با دین و آئین خود مظلوم ترین افراد جامعه گشته اند. فانالله و انا الیه راجعون ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
دوستان در هنگام حرکت با چشمهایی گریان و قلبهایی حزین با او خداحافظی نمودند هر یک او را به صبر و استقامت توصیه و از وی تقاضای دعای خیر می کرد صبح روز سه شنبه سیزدهم ذی الحجه 1423 هـ ق موافق با 26 اسفند 1381 هـ. ش مسیر سفر را در پیش گرفتیم در مسیر پیش یکی از اساتید بزگوار رفته تقاضای دعای خیر کردیم او همچنان بنده را بخدمت و نگهداری آن عزیز توصیه کرد و فرمود در این وقت هیچ نیکی بهتر از خدمت به این بزرگوار نیست و برای دوستان و آشنایان خود نامه نوشت و تاکید کرد اگر مرا دوست دارید این عزیز را دوست داشته باشید و از خدمتش کوتاهی نکنید پس از چند ساعت سفر، به نوار مرزی ایران و پاکستان رسیدیم وقتی که داشتیم از صحرای بین پیشین و بلّو رد می شدیم به این طرف و آن طرف نگاه می کرد و گفت با این صحرا آشنا هستم زیرا مرا ساخته است چون روز و شبهای زیادی را درحالت غربت و تنهایی در این صحرا با حیوان و حشرات سپری کرده که شرح برخی از آن را در کتاب خودش ذکر کرده است. دوست می داشت. عصر آن روز به شهر بلو رسیدیم پیش یکی از دوستان رفته و مکتوب خویش را (که قبلاً پیش وی گذاشته بود تا به مولابخش بدهد) گرفتیم و سفر را به مقصد تربت ادامه دادیم باور کنید در حالیکه دشت و آبادیهای مسیر را طی می نمودیم و هر چه به مقصد نزدیکتر می شدیم اندوه و غم هر دوی ما را گرفته بود و او با زبان حال چنین می سرود: رفتم که مباد بی تو خوش یک نفسم وز گردش روزگار این داغ بسم گر مرگ نخیزد و نیاید ز پسم آخر روزی به خدمتت باز رسم و از بیم آنکه داریم بمرحله آخر و فراق نزدیک می شویم اشک در چشمان بند نمی شد وقتی به مقصد رسیدیم تقریباً یک شبانه روز در آنجا ماندیم روز بعد، ظهر به مقصد کراچی با اتوبوس حرکت کردیم در حالیکه اتوبوس نشیب و فرازهای راه را طی می کرد آهسته آهسته بیماریش شدت گرفت صحبتها قطع شد غم و اندوه بنده چند برابر و در حالیکه سرش را در آغوش گرفتم اتوبوس کوه و دشتهای آواران و جانو را طی می کرد همسفرها برخی در خواب و برخی در شوخی و صحبت بودند تمام شب را در همین حالت گذرانده صبح در حالیکه باران می بارید به لسبیله رسیدیم و حالت دوست عزیزم بهتر شده بود اتوبوس برای نماز توقف نموده نماز را در گوشه ای با جماعت ادا نمودیم دوباره سفر را ادامه دادیم پس از رسیدن به مقصد به خانه برادر عزیزم ابو انس رفته ایشان تا آخرین روز برگشت برای ما بسیارخدمت کردند و زحماتی را متحمل شدند که ما از شکر و سپاس آن عاجزیم خداوند به او و ابوذکی، ابو ابراهیم و عبدالغنی و همه دوستانی که زحمت کشیدند بهترین پاداش عظیم عنایت بفرماید آمین. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست
سرانجام پس از گذشت دو هفته، کار کتاب به پایان رسید و نه اینکه برای معالجه پولی نمانده بود بلکه برای انجام بعضی از کارهای کتاب و هزینه بازگشت مجبور به آن شده بودیم تا قرض گرفته و به ایران باز گردیم چون پاکستان و بخصوص شهر کراچی آماجگاه تروریستها و اشرار است و رژیم آخوندی ایران که در تروریسی و از بین بردن مخالفانش درجهان معروف است و امثال شهید مولوی عبدالملک، شهید مولوی عبدالناصر و... را در شهر مذکور و مولوی نورالدین قریبی را در تاجیکستان بشهادت رسانده است. امنیت و حفظ جان هیچ احدی که قصد مبارزه با این رژیم را داشته باشد تضمین نمی شود. از طرفی خطر دستگیری، افرادی را که با زبان اردو نا آشنا و مدارک پاکستانی ندارند به اتهام ارتباط با گروه القاعده توسط حکومت پاکستان برای نوکری به آمریکا در آن روزها هر لحظه تهدید می کرد و از سویی دیگر خطر حمله ناگهانی بیماری و بیهوش شدن نیز حتی برای لحظه ای او را رها نمی کرد، از ماندن و زیستن در پاکستان (هر چند که خودش مایل بود) منصرف شده و غافل و بی خبر از آینده ای بس خطرناکتر از آن به وطن بازگشتیم روزیکه وارد ایران شدیم مصادف با جمعه بود که خامنه ای در حال دیدار از بلوچستان بود و روز شنبه یا جمعه را در چابهار و روز بعدی را به ایرانشهر آمده بود که برادر عزیزم در سرباز ماند پس در 29 ذی الحجه به ایرانشهر آمد و در 30 ذی الحجه آخرین روز سال 1422 هنگام غروب از جلو مسجد طوبی دستگیر و راهی زندان شد که شرح سفر و ماجرای زندان را خودش در دفتر خاطرات ترسیم نموده است. اما بسیاری از شکنجه ها اجرا شده را در آن ذکر ننموده است. از جمله آنچه که برای ما ذکر نموده است: 1- یکبار وی را پشت اتاقهای زندان برده و او را با جرثقیل در داخل چاه دستشویی آویزان نموده اند تا آنجا که بیهوش شده سپس بیرون آورده و با همان لباس و بدن کثیفش در داخل سلول انداخته اند که تا چندین روز اجازه غسل و تعویض لباس نداده اند و با همین حالت به وی غذا می دادند شکنجه هایی است که یک کافر شاید از تصور این نوع شکنجه ها هم عاجز باشد چه برسد به کسی که ادعای اسلام می کند. 2- آویزان نمودن با یک دست که سربازی ترحم نموده و کپسولی را زیر پایش گذاشته تا بر آن بایستد و باز آن سرباز هم مورد عتاب قرار گرفته است. سلام و درود بر برادر مسلمانم رادمهر رحمه الله ادامه دارد... |