شناسنامه کتاب

نام کتاب: تولدی دوباره و انتخابی نو (چرا سنی شدم؟)

مؤلف: حجت الإسلام مرتضی رادمهر

فهرست کتاب

تقدیم

فقط به خاطرعقیده اش

چه می خواهم بگویم

نسب و وضیعت خانوادگی

ازکودکی تا بلوغ

آغازتحصیلات حوزوی

آغاز تحصیلات دانشگاهی سال 1369

سفربه منطقه کنگان استان بوشهر

سفر به دیار عشق (بلوچستان)

اولین روز اقامت

سومین روز اقامت

سفر حج

تحلیلی از سخنرانی درمدینه در موردواقعه افک

سفر به کشورسوریه و سلیمانیه عراق

سفر به سوریه

سفربه کردستان (سنندج و سلیمانیه عراق)

سفر به مشهد

آغاز ترم جدید وتحولات تازه

بروز و شکل گیری اختلافات خانوادگی

دیدارباآیت اللّه وحید خراسانی وآیت اللّه استادی

سفربه کاشان وسخنرانی درمسجدکاشان

اخراج از دانشگا ه شکنجه وزندان

سفر به سوی بلوچستان

بازگشت به تهران

دستگیری مجدد

انتقال به شکنجه گاه مخوف اطلاعات

منتقل شدن به زندان اوین

سفر مشهد همراه پدر ومادر

شهادت علیرضا محمدی

شهادت ارسطو راد مهر

دستگیری در کرمانشاه و زندان مجدد

آورگی و دربدری و ترور در پاکستان

حرف آخر

تذکر

 

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

﴿إِنَّكَ لاَ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ. [1]

تقديم:

 به پدر و مادر عزيزم

 به نويد، فرزند عزيزم، فرزندي كه پدرش را نمي شناسد.

 به تمامي همكلاسي ها و هم دوره اي هايم .

 به جواناني كه دنبال حقيقت مي گردند .

 به آنان كه از شرك و بدعت و خرافات خسته شده اند .

 به آناني كه آزاد به دنيا آمده اند، آزاد زندگي مي كنند و مي خواهند آزاد  بميرند.

به آناني كه اخلاص، استقامت و ثبات را در دين از آنها آموختم.

 به تو اي «مولاناي» من، تويي كه دعاهايت سبب هدايت من گرديد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست

 

فقط به خاطر عقيده اش

 پس از آن همه درد و رنج های طاقت فرسايی كه به خاطر عشق به او چشيده بودم، داشتم آرام آرام در بيابان حيرت و سرگرداني و در تپه و دره هاي مظلوميت و فراق و هجران گام مي زدم ناگاه نگاهم به چيزي افتاد از دور توجهم را به خود جلب كرد، جلو رفتم، صداي آه و ناله و فغانش تنم را لرزاند، بيشتر جلو رفتم، دستانش را به سوي من دراز كرد انگار مي دانست من كه هستم؟

چشمانش را نگريستم، احساس بسيار عجيبي به من دست داد، شايد اين نيز آواره اي باشد، از اشك حلقه زده در چشمانش داستان ظلم و ستم را مي خواندم، از صداي گرفته و دردناكش، قصة شكنجه و اذيت جباران زمان را ورق مي زدم.
آري! او نيز غريبه اي بود همچون من آواره اي رنجيده، عاشقي دلسوخته، مجاهدي نستوه و پرنده اي پر و بال شكسته, پس از اندكي نگريستن در چشمان زيبايش، نام و نشانش را پرسيدم.

مرتضای پارسال، مصعب امسال و راهنمائی برای ديگران در فردا كنارش نشستم و قصه زندگي اش را با گوش و جان شنيدم.

روحاني ممتاز، پزشكي فعال، عاشقي به تمام معنا و حقيقت جويي تمام عيار او را يافتم.
زندگي مرفهي داشته بود. پدر و مادرش نيز پزشك بودند، ماشين، موبايل و ويلا نيز داشت، اما به خاطر عقيده اش فقط به خاطر عقيده اش همه را رها كرده بود.

شكنجه و زندان، آوارگي و در به دري، محروم شدن از همه چيز را تنها به خاطر انتخاب عقيده اي سالم و صحيح قبول كرده بود. 

به او عشق مي ورزيدم وقتي صداقت و پاكي را از او درك كردم، وقتي اين خلوص نيتش را حس كردم, در اعماق قلبم جاي گرفت، به خاطر عقيده، زن و فرزندش را از او گرفته بودند، به خاطر عقيده اش پول و ثروت و دارايي اش را غصب كرده بودند، به خاطر عقيده اش از دانشگاه، حوزه و هر پست و مقامي اخراجش كرده بودند.

وقتي مرتضي را ديدم، وقتي دست كشيدن از زن جوان و فرزندش را متوجه شدم، وقتي رها كردن درس و دانشگاه و شغل و مقام را احساس نمودم، فهميدم وقتي كه حقيقت خود را نمايان كند و حقيقت جو به حقيقت دست يابد، دست كشيدن و فدا كردن هر چيزي در راه حقيقت برايش چقدر آسان و شيرين است.

به خاطر آن عشق دروني اش كه واقعا صادق و حقيقي بود، هركسی را به خود جذب مي كرد، و در هر مجلسي كه مي نشست، بي اختيار اطرافيان را به سمت خود مي كشيد، و از آن آتش دروني اش به ديگران گرما و نور مي بخشيد. خود بنده از او درس استقامت، اخلاص و ايثار را آموختم، استقامت در راه دين، استقامت بر عقيده و آرمان خويش و در يك كلام بها دادن به هدف و آرمان حقيقی، وقتی به دليل مشكلاتي كه پيش آمده مجبور شد مرا ترك كند و به سوی دياری نامعلوم سفر نمايد، مرا با دنيايي از غم و اندوه به جای گذاشت.

در آخرين لحظات بود، وقتی فرزند كوچك مرا نگاه مي كرد و او را می بوسيد، احساس می كردم به ياد «نويد» كوچك خودش افتاده است، اشك در چشمانش حلقه می زد و صدايش می گرفت اما به خاطر عزت نفسی كه داشت، خودش را به خنده مي زد تا ديگران احساس نكنند.

هيچ وقت اشعار آخرين لحظات ديدارمان را فراموش نمي كنم كه با صداي پر از حزن و اندوه و غم، كلماتي كه حاكي از درد و فراق و هجران بودند، مي خواند:

روزها فكرمن اين است و همه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

من به خود نیامدم که به خود باز روم

آنکه آورده مرا باز برد در وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

وقتي از درد و ناراحتي مي گفت او را با جمله زيباي (لاتحزن إن الله معنا) تسكينی می دادم و با شعار ﴿حسبنا الله ونعم الوكيل﴾ او را بدرقهِ نمودم.

اما به كجا رفت، به سوي كدامين ديار و سرزمين، و به سوی كدامين سرنوشت؟ راستي اگر قلم نمی بود، اگر كلمات وجود نداشتند، و اگر نوشتنی در كار نمی بود، چگونه ما از زندگی دلسوختگان الهي باخبر مي شديم، چگونه جريان زندگي آنان را مي فهميديم.

 پس اي قلم! دست هاي نازنينت را می بوسيم و در مقابل عظمت و جلال خالقت سر تعظيم و بندگي فرود مي آوريم.

مطالعه و شور و تفكر در روش زندگي بزرگان و گذشتگان و همچنين خاطرات و حوادث زندگي رجال، سراسر تجربه و درس است براي آناني كه مطالعه مي كنند.

به همين جهت دوستاني از اين غريب گمشده خواسته بودند تا وقايع زندگي پر درد و رنج خويش را بركاغذ بريزد، شايد در آينده حقيقت جوياني بر اثر مطالعه آن حقيقت را يافتند، و يا شايد روزي "نويد" كوچك به ياد پدر آواره اش افتاد و بالاخره توانست او را بشناسد و يا شايد روزي پدر و مادرش حقيقت را فهميدند و عاطفه شان به جوش آمد و فرزند دلبندشان را در آغوش گرفتند.

اما متاسفانه او به علت مشكلات حبس، شكنجه و آوارگي دير اقدام كرده است، الان كه مي خواهد از زندگي اش بنويسد، درد و رنج آن شكنجه ها قدرت تفكر را از او مي گيرد، و وقتي اين همه آوارگي و در به دري را تصور مي كند قدرت بيان و انديشيدن را از دست مي دهد. اما با تمامي اين اوصاف باز بر آن شديم كه همين قدر هم كه توانسته است بنويسد، آن را منتشر نماييم تا خوانندگان به عنوان يك درد نامه پر سوز و گداز به آن بنگرند. و نسل جوان امروز در دنياي شك و ترديد زندگي نكند.

به اميد آن روز

25/5/1381هجري شمسي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست

 

چه می خواهم بگویم

الحمد لله رب العالمين، الذي هدانا طريق الاسلام والايمان والإحسان والصلاة والسلام على سيدنا ومولانا محمد وعلى آله وأصحابه وأتباعه أجمعين إلى يوم الدين.

سپاس خالق هستي را كه فكر و انديشه، عقل و خرد، هدايت و نور را آفريد. ذات پاكي را ستايش مي كنيم كه كل جهان هستي در قبضة قدرت و احاطه ی مطلق اوست سر تعظيم و تكريم و بندگی به پيشگاه خداوندی فرود می آوريم كه به ما علم و معرفت، خرد و انديشيدن را ارزانی فرموده است.

خدايا! تو را سپاس می گويم كه نور هدايت را در قلب من نيز تاباندی.

الهی! تو را می ستايم كه نعمت انديشيدن را به من دادی.

پروردگارا! تو را شاكرم كه شهامت را به من بخشيدي تا بتوانم در راه شهادت قدم بردارم.

آنچه پيش روی شما خواننده ي گرامی است، سوگنامه ای است از دوران گمراهي و ضلالت، گزارشی است از ظلم ظالمان دوران در مقابله با آزادی، درد نامه ای است از دوران هدايت و وصل شدن به محبوب و معبود حقيقي و بالاخره كلماتي است در مورد «تولدي دوباره و زيستني نو با انديشه اي نو» در پيمودن راهي صحيح و درست كه همانا راه رسيدن به محبوب و معبود اصلي است.

پس چناچه در نوشتن مطالب اشكالات و نقایص ادبي ديده مي شود، اميدوارم خوانندگان عزيز اين حقير را مورد عفو قرار دهند، چرا كه بنده تا به حال در زمينة ادبي قلم نزده ام و رشته دانشگاهي ام نيز ادبيات نبوده است، پس پيشاپيش به خاطر عدم وجود ادبياتي خوب و استاندارد در نوشته ام پوزش مي طلبم.

اما بنا به تعهد و رسالتي كه در خود احساس مي كردم، ناگزير شدم مختصري از زندگي خويش و وقايع و لحظاتي كه حاصل مطالعات و تحقيقات چند ساله من در محيط دانشگاهي و حوزوي، تجارب دوران زندان، شكنجه، حبس، آوارگي و مهم تر از همه آنچه سبب تحول و دگرگوني فكري و عقيدتي در من گرديد، به صورت رساله اي مدون تدوين و تحرير نمايم، به اين اميد که آناني كه مي خواهند آزادانه بينديشند و به دور از هر گونه تقليد و از روي تحقيق و تفحص آيين و مذهبي درست و صحيح را انتخاب نمايند در پيمودن و انتخاب اين راه تجربه اي داشته باشند.

خواننده ي گرامي! اگرچه مي خواستم تصور كاملا روشني از واقعيات و آنچه بر من گذشته بود و در وجودم نفوذ كرده بود و اساسا زمينه هاي تحول فكري و عقيدتي را در من ايجاد كرد، ترسيم نمايم اما به علت بيماري شديدي كه به آن مبتلا شدم و همچنين به دليل نداشتن تخصص كافي و آمادگي لا‍زم د‍ر اين زمينه نتوانستم تمام آنچه را كه بايد مي نوشتم، بنويسم و در اخيتار شما عزيزان قرار دهم اما به هر جهت به خاطر تشويق تعدادي از اطرافيان و دوستان بر آن شدم كه صفحاتي هر چند مختصر و اندك از آن دوران بر كاغذ بكشم شايد پروردگارم عمر و توفيقي داد تا در آينده بيشتر بتوانم به طور مفصل زندگي پر فراز و نشيب خويش را به ترسيم بكشم.

سعی نمودم تا حدی كه برايم مقدور باشد حوادث و اتفاقات در اين مجموعه بر اساس واقعيات و همراه با شواهد باشند، البته نه به سبك رمان كلاسيك، بلكه به زبان ساده و گويا آن را به رشته تحرير در آورم.

از ديدگاه خود، واضح تر بگويم به عقيده خود، از مطالب و حوادث مندرج در اين مجموعه به عنوان عامل گسستن زنجيرهاي اسارت از دام خرافات، موهومات و فرو ريختن ديوارهاي بلند جهالت، تفكرات محض جاهلانه و تعصب گونه مذهبي و گريز از دنياي تاريك ابهامات افراط، تفريط، تشكيك، ترديد و نهايتا صعودم برقله بلند علم و معرفت و رسيدن به افق حقيقت و هدايت، تعبيرمي نمايم.

البته خروج از دنياي تاريك ابهامات و تعصبات جاهلانه و افراط و تفريط هاي مذهبي به نحوي كه زير باران شديد تبليغاتي و تربيتي، پديده اي به نام «مذهب» كه در كشور ما مصرف عامه داشته، جز با توجه واستعانت به خداوند، كار بس دشواري است.

خداوند سبحان را سپاسگذارم كه توفيق عنايت فرمود با مطالعه و تحقيق هر چند مختصر و محدود آگاهانه و با اطمينان خاطر به زندگي بسيار مرفه و اشرافي و تجدد گرايانه پدر و همچنين دنياي متعصبانه و صرف مذهبي مادر بي اعتناء و با دريدن پرده هاي تاريكي و ابهام و بعضاً خرافات و موهومات و نپذيرفتن اين واقعيت كه جز عالم شيعی، دنيای اسلام ديگری نيز هست، پايان دهم و رو به حقيقتی بياورم كه باعث نجات و سربلنديم در دنيا و آخرت می گردد.

با پشت كردن به مذهب و خطوط فكری شيعی، گرويدن و پيوستن به یکی از مذاهب چهار گانه اهل سنت و جماعت "مذهب حنفی" به واقعيتی بسيار مستحكم دينی اتصال پيدا كرده ام.

خواهر و برادر مسلمان!

مطالب و مباحث مندرج در اين مجموعه عمدتا اعتقادي و محور برخورد متقابل دو انديشه و خط فكري متفاوت و متمايز يعني مذهب اهل سنت و جماعت و مذهب شيعه است. لذا به صراحت اعلام می دارم كه با هيچ يكی از احزاب سياسی وابستگی نداشته و اغراض تعاملات، مناسبات، ملاحظات و ديدگاههاي سياسي مورد لحاظ قرار نگرفته است. از خداوند سبحان خواستارم تا به همه جوانان جامعه ی ما توفيق درست فهميدن و درست انديشيدن و درست انتخاب كردن را عنات فرمايد. انشاء الله

مرتضی رادمهر

1/1/1381 هـ.ش

پنحشنبه 6 محرم الحرام 1432هـ.ق

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست

 

نسب و وضعيت خانوادگی

من مرتضی رادمهر، فرزند دكتر فرزاد رادمهر، در سال 1351 در يكي از محله های اشرافی نشين تهران متولد شدم. بر اساس روايات و خاطرات والدين كه در فكر و ذهنم نقش بسته و به ثبت رسيده، نسب پدريم به قاجاريان و اشراف سلسلة قاجار می رسد. در واقع جد پدرم، نوه ي فخر الملوك (خواهر ناصر الدين شاه قاجار) می باشد. خانواده ي پدريم كه خود را از اشراف قاجارمي دانند، تا هنوز هم به فرهنگ و منش هاي قاجريان به سبك تجددگرايي اروپايي اعتقاد و توجه خاصي دارند. مادرم دكتر سيده عاليه حسيني كه به لحاظ نسب منسوب به سادات حسيني است با وجودي كه دكتر و داراي تحصيلات عالي و اصطلاحا روشنفكر است اما به ملاك و معيارهاي مذهب گونه پاي بندي شديد دارد.

به جهت فكري و شخصيت، خانواده ي پدر و مادرم، داراي دو ديدگاه متفاوت و متمايز با يكديگر هستند، به روايت والدين ازدواج آنان معطوف به ساليان و دوران دانشجويي است كه حديث خاص و منحصر به فرد خود را دارد.

به اين ترتيب:

پدر و مادر زمان دانشجويي كه بطور همزمان در يك دانشگاه مشغول تحصيل علوم پزشكي بوده اند، هر دو از دانشجويان برجسته و ممتاز در زمان خود و در فراگيري علوم پزشكي مي باشند. برجستگي و بالا بودن ضريب فكري و تقريبا معاشرت آنان در دانشگاه زمينه هاي ارتباط و علاقه مندي بين آنان را نسبت به يكديگر فراهم مي نمايد كه نهايتا تصميم به ازدواج مي گيرند.

اما قبل از ازدواج به لحاظ تضاد فكري و تفاوت هاي طبقاتي حاكم در بين دو خانواده به نحوي بود كه خانوادة پدر خود را از طبقه صاحب نام اشرافي، با فرهنگ، باشخصيت و در سطح بالا مي دانستند، به همين جهت شديداً با ازدواج اين دو پدر و مادرم مخالفت مي كردند تا حدي كه مخالفتها و مجادلات بين آنان به اوج خود رسيد اما با وجود مخالفتهاي شديد در نهايت ازدواج والدين شكل گرفت اما زمينه هاي نامناسب فكري و رواني كه در نوع خود منحصر به فرد بوده همچنان پاي بر جاي و در فضاي خانواده سايه انداخته و تاثير گذاشته شده بود.

قطع نظر از اينكه به هر حال ازدواج والدين صورت گرفت و زندگي خانواده به مسير طبيعي ادامه يافت اما شكل گرفتن زندگي طبيعي خانواده آثار آن مشخصاً مواجه  با حادثه جالب ناگواري به اين ترتيب اتفاق افتاد!

پدر و مادر در مقطع دانشحويي با فردي به نام آقاي دكتر منصور حكاكيان هم دوره و همكلاس بودند كه ايشان به لحاظ نسبی وابستگي بسيار نزديك با خانوده مادری داشت، گويا ايشان نيز ابراز تمايل نموده بود تا با مادرم ازدواج نمايد.

پس از اينكه پيشنهاد وی توسط مادر،رد و ازدواج با پدرم شكل گرفت وي از اين جهت شديداً ناراحت و با داشتن كينه و عناد با والدين همواره در صدد انتقام جويي و ايجاد زمينه هاي درگيري به شكل خاص با پدر بود.

با تخريب شخصيت پدر در مجامع و سوء ظن محيط و فضاي دانشگاه عقده گشاييد تا حدي كه عناد و عداوت دكتر حكاكيان با پدر به جايي رسيد كه پدر را ناگزير ساخت  تا ترك وطن نمايد با توجه به اينكه در اين مقطع زماني خاص، پدر در دانشگاه علوم پزشكي ضمن تدريس در دانشگاه در بخش مطالعه و پژوهش نيز اهتمام داشت و به اتفاق آقاي حكاكيان عضو هيئت علمي دانشگاه نيز بودند. حادثه بسيار جالبي نيز اتفاق افتاد به اين ترتيب كه پدر در جريان تحقيقات و پژوهش موفق به كشف فرمول داروي سرطان ريه شده بود. چون آقاي دكتر حكاكيان از ماجراي كشف داروي مزبور آگاه شده بود و درصدد دستيابی به فرمول واحتمالا ثبت آن به نام خود بود اما موفق نشده بود نظر به حسادت و عداوتهای قبلی كه ريشه در عدم توفيق ازدواج با مادر داشت، اقدام به تهمت زدن ها، افترا و تخريب شخصيت پدر را به ويژه در مجامع علمی دانشگاهی دنبال نمود تا حدی كه عرصه را چنان برای پدر تنگ نموده بود كه پدر ناگزير شد در سال 1357 ظاهرا تحت عنوان ادامه

و تكميل تحصيلات خود (اخذ تخصص در مغز و اعصاب) به خارج از كشور (فرانسه) عزيمت نمايد.

پدرم در كشور فرانسه حدودا سه سال اقامت داشت كه با يك دختر مسيحي به نام خانم دكتر «ماريلا» به اين ترتيب ازدواج كرد پدر و ماريلا در يك دانشگاه مشغول تحصيل بودند، ماريلا دختر استاد پدرم بنام دكتر فريشتر FRISHTER)) بود. ايشان روزي از پدرم سوال مي كند كه شما اهل كدام سرزمين هستيد؟ پدرم در جوابش مي گويد: ايران. سپس از پدرم سوال مي كند؟ آيا شما مسلمان هستيد يا محمدي؟ پدر می فهمد ماريلا از آيين محمدي ها بيشتر خوشش مي آيد درجوابش مي گويد: من محمدي هستم و او هم صادقانه حرف پدر را قبول مي كند اما پس از تحقيق متوجه مي شود كه پدرم محمدي نيست. پدر هر چه مي خواهد او را توجيه كند كه او محمدي است، ماريلا جواب دندان شكني به پدرم مي دهد او مي گويد: محمدي نه اينكه محمد را مي پرستند و يا اينكه محمد را ملاك زندگي و معني زندگي خود قرار داده اند محمدي يعني عمل در كردار محمد كه همان اهل سنت است، شما ايراني ها براي زندگي خود هزاران معني اختياركرده ايد.

اما مدت ازدواج محدود بدون آنكه مولودي را در بر داشته باشد، منتهي به جدايي مي شود سپس پدر از فرانسه به كشور كانادا عزيمت مي كند و حدود 12 سال در خارج از كشور اقامت داشته است.

در طول مدتی كه پدر در خارج از كشور اقامت داشت، ارتباط وي با خانواده ادامه داشت بنحوی كه مادر دوبار به خارج از كشور به ملاقات پدر رفت و اكثرا ارتباط تلفنی برقرار بوده است. در طول غيبت و عدم حضور پدر در خانواده كفالت و سرپرستی خانواده با پدر بزرگ پدری بود. آقاي دكتر حكاكيان خباثت و رذالت را به حدی رسانيد كه در غيبت پدر چندين مورد به صورت های مختلف و ايجاد عرصه و زمينه های نامناسب به مادر پيشنهاد داد تا از پدر طلاق گرفته و با وی ازدواج نمايد اما حجب، وفا و حيای مادر موجب گرديد تا وی (دكتر حكاكيان) برای هميشه نا موفق بماند.

پس از بازگشت پدر از خارج در سال 1370 و حضور مجدد ايشان در دانشگاه و اشتغال به تدريس دانشگاهي، خانم دكتر ماريلا زن مسيحي فرانسوي مطلقه پدر به تهران آمد با اينكه وي ازدواج مجدد كرده بود اما مناسبات بسيار محترمانه و دوستانه، ضمن حفظ شئون اخلاقي با پدر داشت و شايد وفاداري ايشان نسبت به پدر موجب شده بود تا در سفر تهران محلول و فرمول كشف داروي سرطان ريه را كه فراموش شده و در لابه لاي گذر زمان مدفون شده بود، از  پدر بگيرد و به آمريكا برده و پس از آزمايش كامل و تست نهايي فرمول كشف شده به صورت مجموعه و كتابي در آمده و انتشار يابد. كه يك نسخه از كتاب مزبور توسط خانم دكتر ماريلا براي پدر فرستاه شد كه پدر اين توفيق و افتخار ارزشمند را مرهون وفاداري زن مسيحي فرانسوي خود مي داند. گر چه داروي سرطان ريه به اسم پدر ثبت نشد اما همين كه داروي سرطان ريه كشف شد و پدر در اين امر خير شريك بود اين خود كلي با ارزش بود با اين ترتيب عدم حضور پدر در خانواده و كشور فراز و نشيبهاي فراواني را به دنبال داشت. در تحليل مناسبات و فضاي خانواده و اينكه اساسا عدم حضور پدر در خانواده كه ريشه در عناد و خشونتهاي قبل از ازدواج داشته و همواره تاثير گذار بوده و زمينه هاي اضطراب و پريشاني خانواده را فراهم كرده بود، حاصل و ثمرة ازدواج والدين سه فرزند به ترتيب دو پسر و يك دختر بود.

مشخصا آنچه در اين جا لازم مي دانم به اطلاع خوانندگان گرامي برسانم، مسأله اي است كه خانوادة ما تركيب و تلفيقي از دو ديدگاه متفاوت و متضاد با يكديگر و يا به عبارتي فضاي خانواده كانون دو فرهنگ و يا دو بينش متفاوت منحصر به فرد بود. به نحوي كه خانواده پدري داراي فرهنگ و منش هاي تجدد گرايانه و خانواده مادر نيز مذهبي محض كه نگرش هاي صرف مذهبي داشتند.

وضيعت مالي خانواده در حد بسيار خوب و فضاي عاطفي و صميمي در خانواده كاملا برقرار بود. فطرتا هر پدر و مادري آرزو دارند فرزندان سالم و موفق داشته باشند. خانواده ام نيز از اين قاعده ي كلی مستثني نبودند، لذا والدينم با طرز تفكر خاص خود به نحوي كه پدر و خانواده ي پدری سعی داشتند، پزشك شوم و خانواده ي مادری تمايل داشتند روحانی و در سلك روحانيت قرار گيرم با وجود اينكه عملا از نظر والدين مطرود و منفور فاميل هستم، اما هيچ گاه بوسه های آكنده از مهر مادر و نگاه های محبت آميز پدر را از ياد نبرده و بعد از حب خداوند سبحان و عقيده ام، در مرحله دوم جايگاه والدين را در قلب خود مي دانم و دوستشان دارم.

و از اينكه من باعث شدم پدر و مادرم كشور را براي هميشه ترك كنند زياد ناراحتم و از آنها پوزش مي طلبم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست

 

از كودكي تا بلوغ

تا آنجايی كه بخاطر دارم پس از اينكه پدرم جهت تكميل علوم پزشكي (اخذ تخصص) يا در واقع به جهت عناد و تخريب شخصيت، توسط دكترحكاكيان، دوست و همكلاس قديمی اش و ايجاد مشكل و گرفتاري تا حدی كه مجبور به ترك ديار گرديد سرپرستی خانواده به عهده ي پدربزرگ پدريم محول گرديد. موارد خاصي از آن زمان به خاطر ندارم اما شايد اين احساس را داشتم كه ناسازگاريهايي در ما بين دو خانواده ي پدري و مادري و عدم حضور پدر در خانواده كه ريشه در مجادلات و ناسازگاريهاي خانوادگي معطوف به دوران ازدواج والدين بود معمولا ايجاد كدورت را بدنبال داشت به نحوي كه تفاوت وتضادهاي تربيتي و تعاملات اخلاقي در خانواده كاملا تاثير گذار بود و تنها موردی كه در خاطرم هست به سال 59 و زمانی بر می گردد كه برای اولين بار مادر دستم را گرفته و در دبستان محله نياوران كه آن زمان به دبستان ياسمن معروف بود. ثبت نام نمود، گر چه در آن زمان و در دنياي كودكانه توجهي به اطراف نداشتم اما ثبت نام در دبستان ياسمن آنقدر خوشحالم كرده بود كه وصف آن را ناممكن مي دانم به هر حال دوره ي دبستان را پشت سر گذاشتم كه تقريبا در سن يازده يا دوازده سالگي قرار داشتم و در اين مقطع سني گرايشات و تمايلات مذهبي را در خود كاملا احساس مي نمودم البته نمي دانم كه چگونه و چطور شد كه يكدفعه بحث ثبت نام من در حوزه ي علميه «ولي عصر» مطرح شد اما با توجه به فضاي حاكم در خانواده به ويژه علاقمندي مادر نسبت به ملاحظات مذهبي كه كاملا تاثيرگذار بود، ضمن ادامه تحصيلات از فراگيري علوم حوزوي نيز استقبال نمودم، با اين ترتيب در سال 1363 و در دوازده, سيزده سالگي همزمان و به موازات ادامه تحصيلات در مقطع راهنمايي، علوم حوزوي خود را نيز آغاز نمودم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست

 

آغاز تحصيلات حوزوي

پس از توافق نسبي دو خانواده پدري و مادريم و خواست و علاقمندی مادرم و وجود انگيزه هاي درونی تحصيل حوزوي، در سال 1363 در حوزه ي علميه "ولی عصر" تهران ثبت نام كردم. مساله و بحث ثبت نام در حوزه علميه به اطلاع پدرم كه آن زمان در كانادا به سر می برد، رسيد. از آنجايی كه پدر آرزو داشت كه راه او را ادامه دهم و پزشك شوم و به تحصيلات عالی در بخش طب بپردازم، لذا از تصميم گرفته شده يعنی ثبت نام در حوزه علميه شديداً ناراحت و متاثر شد و تاكيد داشت از حوزه به مدرسه دولتي برگردم و تحصيلات خود را در مقطع راهنمايي دنبال كنم.

دوگانگي تصميم گيري در خانواده نيز كه به لحاظ شرايط خاص خانوادگي, مذهبي و داشتن گرايشهاي شديد مذهبي، احساس مي كردم به تحصيلات حوزوي علاقمندم لذا با توجه به دو رويكرد كاملا متفاوت و مخالفت جدي پدر، نهايتاً مادر تصميم خود را گرفت و قرار شد ضمن ادامه تحصيلات حوزوی و با گرفتن معلم خصوصی تحصيلات خود را در مقطع راهنمايي نيز ادامه دهم تا با اين ترتيب هم نظر پدر اجرا گردد و هم وقفه اي در تحصيلات حوزوي من ايجاد نشود كه با بكارگيري اين روش دوره ي يكساله فراگيري علوم حوزوي (جامع المقدمات) و يكساله اول مقطع راهنمايي به طور همزمان شروع وخاتمه يافت، نظر به علاقمندي و استعداد ذاتي و اينكه از ضريب هوشی فوق العاده ای برخوردار بودم. لذا در امتحانات اعم از حوزوي و متفرقه در راهنمايي با نمرات قابل قبول و بسيار خوب سال اول را پشت سر گذاشتم، گر چه بهره گيري از معلم خصوصي هزينه هاي بسيار بالايي را بر خانواده تحميل مي كرد اما با توجه به وضعيت بسيار خوب خانواده به لحاظ مالي هيچگاه مشكلي ايجاد نشد به هر حال اول راهنمايي و اول مقدمات حوزوي به اتمام رسيد.

مادر تصميم گرفت در سال دوم راهنمايي و دوم مقدمات حوزوي در يكي از حوزه هاي علميه در قم كه مادر تصور داشت از محيط و فضاي علمي مناسبتري برخوردار هستند، ثبت نام نمايم. لذا سال دوم را در قم و حوزه ي علميه «كرماني ها» ثبت نام كردم اما پس از مدت كوتاهي كه مادر جهت ديداري به قم آمده بود تا از ميزان پيشرفت درسي و وضعيت تحصيلي من آگاه شود با مشاهده ي محيط و فضاي حوزه ي علميه خصوصا محل اسكان و تغذيه ي طلاب كه به طور طبيعي وضعيت متوسط داشت، از وضعيت موجود احساس عدم رضايت نمود، لذا در محل «زنبيل آباد» قم يك باب منزل مناسب اجاره و با گرفتن معلم خصوصي و تدريس شبانه سال دوم راهنمايي را همزمان با دوم مقدمات حوزوي به پايان رسانيدم.

مرحله اول سطح را در مدرسه علميه «قديريه» نزديك مسجد "شاه ابراهيم سابق" بود گذراندم، استعداد ذاتي و علاقه مندي شديد من به تحصيلات و بطور خاص در فراگيري علوم حوزوي دو سال مقدمات و مرحله ي اول همزمان بودن آن با اتمام سه ساله دوره ي راهنمايي نه تنها توقف و يا ايجاد مشكل ننمود، بلكه همواره از طلبه هاي موفق و در سطح ممتاز بودم كه مورد توجه و تشويق اساتيدي همچون آيت الله موسوي، آيت الله استادي، آيت الله وحيد خراساني و آيت الله حسيني قرار مي گرفتم.

اشاره به اين مطلب را نيز ضروری می دانم كه موفقيت های تحصيلی در اين مقطع زمانی خاص، نتيجه و مرهون توجه و زحمات مادري مهربان و آگاه بود كه لازم می دانم در همين جا و در حد بسيار بالا از مادرم تشكر نمايم.

بالاخره تحصيلات دوره ي دبيرستان نيز به همين ترتيب در كنار گذراندن دروس حوزوي به پايان رسيد.

دوره ي سطح و خارج علوم حوزوي را در "حوزه ي علميه رضويه" سپري كردم.

همزمان با مراجعت پدرم از خارج كشور پس از دوازده سال، تعطيلات تابستاني را مي گذراندم كه حادثه ي بسيار جالبي برايم اتفاق افتاد. به اين ترتيب با يكي از روحانيون حوزه ي علميه "فيضيه" به نام حجت الاسلام سيد غلام حسين حسيني  كه ظاهـرا ماموريت يافته بود به منظور انجام پاره اي تبليغات و ارزيابي وضعيت عقيدتي به منطقه بلوچستان سرزميني به نام "رمشك" كه جزء حوزه استحفاظي كرمان مي باشد، مسافرتي داشته باشد، به لحاظ عطش مطالعه و تحقيق راغب شدم در سفر ايشان را  همراهي نمايم. كه با ايشان به "رمشك" كه كاملا، منطقه اي سني نشين است، با تعدادي از جوانان "رمشك" كه چند نفر طلبه حوزوي جوان سني نيز در جمع آنان بودند، پيرامون مسائل عقيدتي مذاكره و مباحثه شد كه طلبه هاي جوان سني سؤالاتي را مطرح نمودند به نحوي كه اجتماع محدود مزبور به جلسه مناظره و مجادله ي فكري شكل گرفت كه در پايان احساس كردم در پاسخ به سؤالات طلبه هاي سني جوان بلاجواب مانده ايم. لذا ضمن اينكه اتفاق مزبور شديداً احساس شرمندگي و سر افكندگي را برايم بدنبال داشت، اين حادثه در آن زمان برايم تا حدي گران تمام شد كه هيچ گاه آن را فراموش نخواهم كرد.

در سال 1368 براي گذراندن سال ششم حوزوي (اول خارج) در حوزه ي علميه "فيضيه" قم ثبت نام كردم.

در اين مقطع زماني در حوزه فراگيري علوم حوزوي مطالعات و تحقيقات حادثه ي مهم ديگري نيز اتفاق افتاد به اين ترتيب:

الف: مناسبت خاصي پيش آمده بود و تعدادي از طلبه هاي حوزه ي علميه "فيضيه" مقالاتي در وصف مرحوم مصطفی خمينی، فرزند امام خمينی تهيه كرده بودند من نيز به همين مناسبت مقاله ای آماده ي قرائت نمودم كه در جمع مقالات ارائه شده، بيشتر مورد توجه و پسند برگزار كنندگان مراسم قرار گرفت و از جانب استاندار قم، يك سكه بهار آزادي به عنوان جايزه دريافت كردم.

ب: به مناسبت نيمه شعبان در مسجد "جمكران" قم مقاله اي تحت عنوان "مقام امام مهدي" تهيه و قرائت نمودم كه مورد توجه برگزار كنندگان مراسم قرار گرفت كه در اواخر و حسن ختام مقاله ام اين حديث بود "و أفضل الأعمال انتظار الفرج" و از جانب حجت الاسلام "توحيدي نيا" يك انگشتر و يك شيشه عطر به عنوان يادبود دريافت كردم.

در اين زمان به تهيه مقالات و تحقيقات جانبي نيز توجه داشتم، به نحوي كه علاقه مندي و توانايي من در فراگيري علوم حوزوي و مطالعه و تحقيق توجه اساتيد و اطرافيان را به خود جلب كرده بود و اينكه پس از پنج سال تحصيل در حوزه ي علميه قم به مقطع خارج پا نهاده بودم، برجستگي و وجه تمايز من در بين طلاب كاملا محسوس بود خصوصا اينكه عطش مطالعه و تحقيق و حالت جستجوگرانه شديد در من ايجاد شده بود كه به همين لحاظ همواره به دنبال مجموعه، مقاله، منابع و غيره بودم، تا اين كه حادثه مهم ديگري به اين ترتيب اتفاق افتاد.

از شخصي بنام "سيد حسين عباسي" مجموعه مقاله مدوني را دريافت كردم كه توسط روحانيون سني منطقه چابهار بلوچستان و تحت عنوان "راز دلبران" نامه ای از چابهار به قم نگارش شده بود.

مخصوصا مطالب و مضامين مجموعه پيرامون اصول و مباني اعتقادي اهل سنت نگرش و اعتقادات آنان نسبت به اهل بيت رسول الله -صلي الله عليه وآله وسلم- و صحابه كرام رضي الله عنهم مورد بحث و تحليل قرار گرفته بود كه پس از مطالعه مجموعه مزبور و دو مورد اتفاقات مورد اشاره قبلی؛ اتفاق منطقه رمشك و داشتن انگيزه مطالعه و تحقيق، پس از مطالعه مجموعه سوالات متعددي براي من مطرح شد، به نحوي كه احساس نياز مي كردم تا پاسخ سؤالات را از منابع غني و مطمئن دريافت كنم. لذا با جمع بندي فهرست سؤالات به مركز مديريت حوزه ي علميه "فيضيه" در حضور مراجع مسائل را مطرح نمودم، كه توصيه شد به دفترحضرت آيت الله اميني جانشين امام جمعه قم كه يكي از مدرسين صاحب نام و استاد در علم منطق و فلسفه است، مراجعه نمايم كه با راهنمايي حجت الاسلام "توحيدي نيا" به دفتر حضرت آيت الله اميني، مراجعه و درخواست خود را مطرح نمودم. اما مسئولين دفتر تحت اين عنوان كه برنامه ملاقات آيت الله اميني محدود است، مشغله زياد فكري و كاري دارد و غيره توفيق ملاقات حاصل نشد تا اينكه پس از حدود سه هفته پيگيري و سماجت نهايتا با حضرت آيت الله اميني ملاقات و فهرست سؤالات خود را تقديم كردم، در حالي كه ايشان مشغول مطالعه فهرست سوالات بودند، از چهره و سيماي ايشان احساس كردم كه ناراحت و مضطرب به نظر مي رسند كه دفعتا حضرت آيت الله با اوقات تلخي، ناسزا گفتن و دشنام دادن به نگارنده مجموعه، دچار آنچنان خشم و غضبي شده بودند كه هرگز تصور نمي كردم كه چنين برخورد و كلماتي از زبان شخصيت روحاني كه خود استاد در علم منطق و فلسفه است جاري شود.

آيت الله اميني با حالت خشمگينانه گفتند: برو كتاب شبهای پیشاور را مطالعه كن. چنانچه متقاعد نشدي به مسجد اعظم بيا تا جوابت را بدهم.توضيحا اينكه مسجد اعظم در يكي از صحن هاي حرم حضرت معصومه قرار دارد.

به هر حال به اتفاق حجت الاسلام توحيدي نيا و بعداً در زمان مناسب ديگری در مسجد اعظم كه محل تدريس آيت الله امينی بود، به حضور ايشان شرفياب و سؤالات خود را مطرح نمودم، اما اين بار حضرت آيت الله، خشمگين تر از قبل و در حضور تعدادی از طلاب ضمن اينكه پاسخ سؤالات را نداد، تا جايی كه توانست، تهمت و دشنام و افتراء به نگارنده مجموعه نثار كردند، نظر به عصبانيت مفرط كه در آن لحظه به من غالب شده بود و به هيچ وجه نتوانستم آرامش خود را حفظ كنم، متقابلا حضرت آيت الله امينی را مخاطب قرار داده و گفتم: استاد! ترجيح می دهم در كلاس كساني كه سواد ندارند، حضور نداشته باشم كه اين عكس العمل، حضرت آيت الله را خشمگين تر ساخت كه بعداً دستور قطع مستمري ماهانه مرا صادر فرمودند. توضيحاً اينكه در حوزه ي علميه قم روال بر اين بود كه كمك هزينه هاي تحصيلی طلاب كه رقمی معادل شش تا هفت هزار تومان توسط دفاتر سه گانه و تحت نظارت شخصيت مرجع روحانی بود. كمك هزينه تحصيلي من زير نظر آيت الله اميني، آيت الله مشكيني، آيت الله وحيد خراساني پرداخت مي شد.

در اينجا لازم مي دانم اشاره داشته باشم به اينكه مجموعه حوادث و اتفاقات سال ششم حوزوي در حوزه ي علميه فيضيه قم كه همزمان با خاتمه تحصيلات دبيرستاني بود و مطالعات و تحقيقات جانبي ديگر موجب گرديده بود تا از لحاظ فكري و اعتقادي تحول اساسي در من ايجاد گردد كه مجموعه اتفاقات مزبور نقطه عطف اين تحول بود، هر چه بيشتر و عميق تر نيز به اين واقعيت معتقد شده بودم كه جز عالم شيعي، دنياي اسلام ديگري نيز وجود دارد و شايد اولين جرقه هاي يك حركت دروني و اعتقادي بود كه مرا بيش از پيش ناگزير ساخت در تعاملات بنيادي و عقيدتي شيعه بودن خود، مطالعه و تحقيق بيشتر نمايم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست

 

آغاز تحصيلات دانشگاهي سال 1369

با فرا رسيدن كنكور سال 1369 و شركت در كنكور سراسري توانستم موفقيت خوبي را بدست آورم به طوري كه در 16 رشته تحصيلي بسيار مهم شامل: پزشكي، دامپزشكي، داروسازي و... مجاز بودم كه تحصيل نمايم. اين كار سبب شد تا رضايت خانواده، خاصتاً پدر را جلب نمايم. پس از اعلام نتايج و توفيق در امتحانات به خواست و توصيه پدر رشته پزشكي را انتخاب كرده و در مهرماه سال 1369 در دانشكده علوم پزشكي دانشگاه "شهيد بهشتي" تهران ثبت نام كردم.

با آغاز تحصيلات دانشگاهي، ادامه فراگيري علوم حوزوي دچار وقفه گرديد. فضاي دانشگاه دنياي ديگري بود كه با توجه به فضا و محيط دانشگاه ترجيح دادم كه از لباس غير روحاني استفاده نمايم.

پس از گذشت مدت زمان محدودي گويا با هماهنگي هايي كه از طريق انجمن اسلامي دانشگاه با حوزه ي علميه فيضيه قم به عمل آمده بود و با توجه به اينكه در حوزه ي علميه فيضيه قم داراي صلاحيت و برجستگيهايي بودم پيشنهاد عضويت در بسيج دانشگاه و فعاليت در آن به من داده شد.

به جهت داشتن انگيزه هاي دروني و تحول فكري و عقيدتي كه در خود احساس مي كردم، تمايلي به پذيرش پيشنهاد عضويت در بسيج دانشجويي نداشتم و آن را رد كردم اما ارتباطي كه بعداً از طريق انجمن اسلامي دانشگاه با پدر برقرار شد و توصيه و تاكيد پدر، نهايتاً ناگزير به پذيرش عضويت در بسيج دانشجويي شدم. به هر حال ترم اول دانشگاه تقريبا با سكون و آرامش به اتمام رسيد.

در آغاز نيمه دوم سال اول كه تا حدودي با فضا و محيط دانشگاه و دانشجويي آگاهي نسبي حاصل نموده بودم و اينكه عضويت بسيج دانشجويي زمينه هاي ارتباط و پيوند هر چه بيشتر من با انجمن اسلامي دانشگاه را فراهم ساخته بود، نظر به اين نگرش كه بر حسب ذاتي و فلسفه وجودي توفيق نظريات, مباحثات و مجادلات فكري متفاوت نيز هستند لذا حضور من در عرصه هاي مختلف دانشگاهي به لحاظ مسئوليتي كه داشتم، اجتناب ناپذير مي نمود، گرچه اذعان دارم به لحاظ عدم آگاهي و تجربه كافي در برخورد با مسائل دانشگاهي و تصميماتي كه اتخاذ مي شد به طور خاصي با انجمن اسلامي برخوردهاي نامناسب و توأم با سوء تفاهمات وجود داشت يا به تعبيري تصميمات متخذه بر پاية عقل و منطق نبود، شايد ساده لوحانه، احساسي و اصولا در جهت تامين خواسته هاي قشر دانشجويي بود. ضمن اينكه زمينه هاي توجه قشر دانشجو را معطوف به من كرده بود از جهت ديگر زمينه هاي عدم رعايت شخصيت هايي را كه در پشت پرده گردانندگان اصلي در فضاي دانشگاه بودند به دنبال داشت اما به هر حال آنچه كه احساس مي كردم در برنامه مسئوليت پذيري خود به آن توجه داشتم حمايت از حقوق قشر دانشجو بود و لاغير كه شايد همين موضع گيري هاي سرسختانه و به حمايت از قشر دانشجو بود كه از من چهره اي جذاب و به اصطلاح دوست داشتني ساخته بود.
در توصيف و تعبيري كه شخصا از دانشگاه داشتم يا احساس مي كردم كه ديگران نيز دارند، اساسا اين گونه بود كه دانشگاه را فضاي علمي محل پرورش و شكوفايی استعدادها و حركت بسوی پيشرفت مي دانستم اما به موازات تعريف مزبور، واقعيت هاي ديگري نيز وجود داشت كه احساس مي كردم در نوع  خود بسيار مهم و تاثيرگذار مي باشند كه از نگاه معقول ريشه اين واقعيت ها در ملاحظات فطري انساني به نحوي كه قشر دانشجويي در دانشگاه كه در مقطع جواني و بلوغ و داراي غريزه هاي فطري و فيزيكي انكار ناپذير كه بعضاً به صورت لغزش ها و فساد اخلاقی بروز و ظهور مي كرد كه نه تنها در فضای علمی دانشگاه سايه انداخته و آن را مسموم جلوه می داد بلكه زمينه های مفاسد ديگری را نيز ايجاد می نمود كه با اين تحليل مختصر، فساد اخلاقی دانشجويی به صورت يك معضل مهم در دانشگاه بروز و ظهور كرد كه بر اين اساس در نيمة دوم سال اول در دانشگاه، داشتن ارتباط مستمر با انجمن اسلامی دانشگاه به جهت مسئوليتی كه داشتم (بسيج دانشجويي) چندين مورد از اين گونه نارساييهای اخلاقی با انجمن اسلامي دانشگاه (سيد محمد رضا حسيني) برخوردهاي نامناسب البته در حد بسيار ضعيف و جزئي داشتم كه قاعدتا زمينه هاي عدم رضايت انجمن اسلامي دانشگاه را نسبت به عملكرد ما بدنبال داشت كه چندين مورد بين من و آقاي حسيني مخصوصا دو مورد اتفاقي به ترتيب زير بود:

الف) دختر دانشجويي به لحاظ داشتن ارتباط نامشروع و فساد اخلاقي در خارج از محيط دانشگاه با تعدادي جوان توسط مامورين منكرات دستگير مي شود در خلال تحقيقات چون دختر جوان ادعا مي نمايد كه دانشجوي دانشگاهي است، لذا طبعاً مسأله به دانشگاه ارتباط پيدا می كند و در انجمن اسلامي دانشگاه از دختر جوان تحقيق به عمل مي آيد كه ايشان در توجيه عمل فساد مزبور بر آمده و مسأله منتفي مي شود (توضيحا اينكه در فضاي دانشگاه اين مساله به اين صورت تعبير مي شد كه گويا آقاي مسئول انجمن اسلامي دانشگاه شخصا با اين دختر جوان ارتباط نامشروع داشته است).

ب) مجددا به جهت ارتباط نامشروع و فساد اخلاقی دستگيري پسر و دختر دانشجويی در فضای دانشگاه مطرح شد. انجمن اسلامی دانشگاه كه مسؤل تحقيق و پيگيری مسأله بود از آنان تحقيق به عمل آورد. اما دختر و پسر جوان دانشجو داشتن هر گونه مناسبات و عمل خلاف اخلاق را نفي كردند و عنوان داشتند كه ارتباط آنان صرفا عاشقانه و محترمانه به نحوي كه همديگر را دوست داشته و قصد ازدواج دارند اما مسئولين دانشگاه و مسئولين انجمن اسلامي متقاعد نشده و دختر را جهت معاينه به پزشك معرفي كردند. نتيجه معاينات پزشكي در خصوص ايشان منفي اعلام گرديد.

شخصا در انجمن اسلامي دانشگاه حضور داشتم كه دختر دانشجو با چشمان گريان و خطاب به مسئولين دانشگاه و انجمن اسلامي معترض بود كه چرا آبرويمان را برده ايد؟ به هرحال دفاعيات دختر و پسر دانشجو مورد لحاظ قرار نگرفت و نهايتا منتهي به اخراج هر دو از دانشگاه گرديد.

پس از اعتراض دانشجويان در محيط دانشگاه مسئولان دانشگاه به ناچار جلسه سخنراني را ترتيب دادند كه من در اين سخنراني از قشر دانشجو دفاع كردم. و با كشيدن پاي من به اداره اطلاعات و گرفتن تعهد اخلاقي و تحميل به اينكه در دانشگاه در حضور دانشجويان بگويم كه اشتباه كردم بعدا در جلسه اي كه به همين منظور در دانشگاه ترتيب داده شد در حضور دانشجويان و با حالتي خجالت زده و احساس شرم صحبت مي كردم كه يكي از دانشجويان كه حالت عصبانيت داشت گفت: آقاي رادمهر چقدر گرفتي كه چند روزه افكارت عوض شد كه البته احساس مي كردم كه نگاه ساير دانشجويان حاضر نسبت به من تغيير پيدا كرده است و حالت اضطراب و نفرت در چهره ي  آنان را كاملا درك مي كردم.

به هر حال مجموعه حوادث و اتفاقات مزبور در اولين سال و آغاز تحصيلات دانشگاهي شايد مقدمه و نقطه آغاز ايجاد زمينه مشكلات و گرفتاري هاي بعدي از حبس و زندان و شكنجه گرفته تا مرحله فعلي را براي من بدنبال داشت كه با اين ترتيب سال اول تحصيلات دانشگاهي به پايان رسيد.

پس از پايان ترم دوم و سال دوم تحصيلات دانشگاهي در رشته علوم پزشكي و با توجه به حوادث و اتفاقات معطوف به ترم اول مجموعه مباحثات و مجادلات با انجمن اسلامي دانشگاه و به جهت مسئوليت هايي كه داشتم و اتفاقات مهم ديگري و مشخصاً مشاجرات لفظی و برخورد با آقاي كاشانی و به هم خوردن جلسه سخنرانی مسائل و پيامدهای بعدی آن يعنی سرزنشهاي بسيار تند پدر، باز شدن و كشيدن پای من به اداره ي اطلاعات و اخذ تعهد كتبي احضار به حوزه ي علميه قم (فيضيه) و مسائل خاصی كه در قم اتفاق افتاد همگی سبب گرديد كه احساس سرخوردگی كنم و شخصيت خود را در دانشگاه تا حدي تخريب شده مي دانستم.

لذا تمايل حضور مجدد در دانشگاه و ادامه تحصيلات دانشگاهي را نداشتم به همين لحاظ هم بود كه در ترم تابستاني در دانشگاه ثبت نام نكردم و در چنين وضعيت روحي و رواني با وجودي كه رغبت چنداني نيز به ادامه تحصيلات حوزوي نداشتم اما به هر حال چون احساس كرده بودم با فضاي حوزه ي علميه سازگاري بيشتري نسبت به جو خفقان آور دانشگاه دارم، در حوزه ي علميه فيضيه قم ثبت نام و علوم حوزوي خود را در مقطع خارج آغاز نمودم.

تقريبا محيط حوزه ي علميه را قابل تحمل تر مي دانستم و پس از چندي كه دروس حوزوي خود را مي خواندم و دائم عمامه دار شده بودم، تصميم قطعي داشتم به تحصيلات حوزوي همچنان ادامه بدهم. اما حضور پدر در قم، سماجت و اصرار ايشان در خصوص ادامه تحصيلات دانشگاهي ناگزير به مراجعت به تهران گرديد. ترم اول سال دوم را در مهرماه 1370 آغاز نمودم اين مقطع زماني تفاوتهاي فراواني نسبت به سال قبل و ترمهاي گذشته داشت با اين ترتيب كه در ترم اول دانشگاه با انگيزه و با غرور و با هدف و مصمم بودم اما در سال دوم خود را انساني ضعيف و سرخورده بدون انگيزه و بي معنا احساس مي كردم.
در آغاز ترم دوم كه معمم نيز شده بودم و با لباس روحاني در دانشگاه حاضر شده بودم، احساس مي كردم فضاي دانشگاه نسبت به سال قبل تفاوت كلي كرده و احساس بيگانگي و انزوا داشتم، نگاه و برخوردهاي همكلاسي هاي ترم گذشته و دوستان دانشجو اين معنا و پيام را به همراه داشت كه مورد تنفر و انزجار آنان هستم. به هر حال با وجود اين جز تطبيق دادن خود با وضعيت موجود چاره ای ديگر نداشتم، ترم دوم سال دوم ضمن اينكه در فعاليتهاي مذهبی و بسيج دانشجويی در دانشگاه مشغول بودم و در غياب امام جماعت دانشگاه نيز من نماز را می گزاردم و احساس می كردم تا همان حد كه مورد تنفر و انزجار قشر دانشجويی قرار دارم، متقابلا نگرش متوليان دانشگاه و انجمن اسلامي نسبت به من متعادل تر شده است و به قول پدر كه می گفت: به وجود فرزندي چون من افتخار مي كند كه البته می دانستم ابراز محبت پدر صرفا به جهت ايجاد تقويت روحی نسبت به من است كه با وجود بحران درونی شديد چاره ای جز حفظ ظاهر نداشتم.

دقيقا به خاطر دارم زمانی كه به حسب مسئوليت شغلی (بسيج دانشجويي) و در مواردي به خوابگاه دانشجويي بويژه خوابگاه دانشجويان خواهران دانشجو می رفتم نگاههاي خواهران دانشجو بگونه ای بود كه مرا به اصطلاح حزب اللهی، انقلابی و مذهبي محض و اساسا مزاحم دانسته كه نگاه های تنفر آميز آنان را با تمام وجود حس می كردم، به هر ترتيب زمان در حال گذر بود كه در طول مدت تحصيلی در ترم دوم حوادث و اتفاقات زيادي رخ داد كه مهمترين آن به ترتيب زير است:

به اتفاق دو تن از دانشجويان به نام عليرضا محمدي كه خود ايشان طلبه حوزه ي علميه قم و همكلاسيم بود و دانشجوي جامعه شناسي در دانشگاه تهران نيز بود و ديگري ابوطالب صالحي كه در رشته جامعه شناسي در دانشگاه مشغول تحصيل بودند از تجريش به جنوب تهران (ميدان توپخانه) رفته بوديم، البته هدف خاصي نداشتيم كه در ميدان توپخانه جهت برقراري ارتباط تلفني با خانواده به باجه مخابرات كه نزديك بود مراجعه نمودم. پس از حضور در دفترمخابرات و اينكه در سالن انتظار نشسته بودم وجود يك نفر كه ملبس به لباس بلوچي و ظاهرا لباس روحانيت اهل سنت به تن داشت نظر من را جلب كرد و در كنار چند نفر جوان نشسته بود گويا ايشان نيز به انتظار برقراري ارتباط نشسته بود كه دفعتا متوجه شديم يكي از جوانان خطاب به روحاني مزبور گفت: كه شما سني هستيد يا شيعه؟ روحاني پاسخ داد خدا نكند كه من شيعه باشم. جوان پرسيد:
عيب شيعه چيست؟ روحاني جواب داد در انسانيت چه عيبي هست كه شيعه نداشته باشد؟

حساسيت بحث، نظر ما را نيز به خود جلب كرد. مجددا جوان خطاب به روحاني گفت: عيب شما سني ها "عمر"  است كه حرام را حلال و حلال را حرام كرده است. روحاني پرسيد: عمر چه چيزي را حرام و چه چيزي را حلال كرده است؟ جوان پاسخ داد كه صيغه حلال بوده و عمر آن را حرام اعلام كرده است.
روحاني از جوان پرسيد آيا به نظر شما صيغه خوب است؟ جوان گفت: بله. روحاني خطاب به جوان گفت: اگر صيغه خوب است، پس من به عنوان برادر مسلمان شما مدتي هست كه در مسافرت هستم و احساس نياز دارم، خواهرتان را بياوريد و به صيغه من در آوريد كه خيلي ثواب دارد. جوان از پاسخ روحاني شديداً عصباني شد و به كمك همراهانش، روحاني مزبور را كتك كاري كردند و از سالن انتظار بيرون انداختند و من و دو نفر همراه در بيرون از سالن ايشان را سوار ماشين شخصي خودمان كرديم و در رستوران سنتي خسام، او را عصرانه مهمان كرديم. در خلال خوردن غذا دو نفر دانشجوي همراه من به طور محترمانه با ايشان در مورد مساله پيش آمده در زمينه فضيلت حضرت علي نسبت به خلفاي ثلاثه بحث كردند كه دو نفر دانشجو اين سؤال را مطرح كردند كه فضيلت حضرت علي بر خلفاي ثلاثه بر اين است كه حضرت علي سواد داشت و كتاب نوشته است اما خلفاي ديگر سواد نداشته و كتاب ندارند.

روحاني مزبور در پاسخ گفت: زماني كه پدر حضرت علي سواد نداشته، ايشان سواد را از چه كسي آموخته. پس حضرت علي در مذهب ما اهل سنت كاتب وحي بوده اما حضرت معاويه هم كاتب وحي بوده، و هم باسواد. بعدا رسول الله -صلي الله عليه وآله وسلم- از علي خواست كه سواد ياد بگيرد و در بخش پاسخ، با اشاره به كتاب نوشته شده توسط حضرت علي (نهج البلاغه) گفت كتابي كه نوشته شده، حضرت علي آن را ننوشته است، اين كتاب "شيخ رضي" ملعون است كه چندين هزار حديث دروغي نيز دارد.

با توجه به اين كه بيش از حد حوصله بگو مگو نداشتيم ايشان را ترك كرديم. حادثه برخورد روحاني مزبور در رابطه با بحث صيغه كاملا در من تاثير گذار بود.

2) بر حسب تصادف در مسافرت تهران به قم با اتوبوس با آقاي غلامرضا كاردان كه گويا حافظ كل قرآن مجيد و يكي از شخصيت هاي برجسته مذهبي كه در برنامه ريزيهاي تقريب مذاهب و وحدت شيعه و سني صاحب نظرمي باشد، همسفر شديم. نزديك صندلي آقاي كاردان، خانم جواني قرار داشت كه آرايش تمام كرده بود و زيبا به نظر مي رسيد. بعد از مدتي متوجه شدم كه آقاي كاردان با خانم مزبور هم صحبت و يا اصطلاحا پچ پچ دارد كه البته دقيقا متوجه بحثهاي آنان نشدم اما در مرحله رسيدن به قم و پياده شدن از اتوبوس متوجه شدم كه آقاي كاردان، تكه كاغذي به خانم دادند. در سه روز بعد كه براي انجام ديداري و كار شخصي و گرفتن كتاب به منزل آقاي كاردان رفتم متوجه حضور همان خانم در منزل آقاي كاردان شدم كه با لباس راحت و در منزل ايشان بودند و توضيحا اينكه خانواده ي آقاي كاردان در منزل تشريف نداشتند.
خيلي تعجب كردم به هر حال با توجه به اينكه تصميم نداشتم به طور خيلي زياد مزاحم وقت آقاي كاردان شوم اما حضور خانم مزبور در منزل آقاي كاردان باعث شده بود حساس شوم. گرچه از چهره آقاي كاردان حالت دستپاچگي مشخص بود، اظهار داشت كه مشغول نوشتن متني مي باشد كه حضور من در منزل حوصله ايشان را كم كرده و راغب بود هر چه زودتر رفع مزاحمت كنم اما با توجه به اينكه مصمم شده بودم تا علت حضور خانم را در منزل آقاي كاردان بدانم و آقاي كاردان نيز كه متوجه نظرم شده بود گفت: اين خانم حالا برايم حلال است چون ايشان را صيغه كرده ام با توجه به تعبيراتي كه از مقوله صيغه داشت، خواست عمل خود را اسلامي و توجيه نمايد كه حتي بحث مرحوم آيت الله طالقاني و آيت الله هاشمي رفسنجاني كه تأكيد بر انجام صيغه نه تنها مغاير با اصول نمي دانستند، بلكه مزيد آن را ثواب مي دانستند كه بر اين اساس حتي آقاي كاردان به من نيز توصيه نمود در صورت نياز صيغه داشته باشم.
به هر حال آقاي كاردان ضمن تفسير و فلسفه صيغه آن را مهمترين عامل در جلوگيري از ترويج فساد اخلاقي تعبير نمود و به اين ترتيب از خدمت ايشان مرخص شدم.

3) مدتي بعد دو نفر دانشجو كه از دوستان من در رشته جامعه شناسي در دانشگاه مشغول تحصيل بودند (عليرضا محمدي و سيدابوطالب صالحي) جهت مطالعه و تحقيق در رشته جامعه شناسي با اخذ مجوز رسمي از نهادهاي قانوني قصد مصاحبه و تهيه فيلم و گزارش را داشتند، قرار بود در محله ها و پارك هايي كه شهرت به فساد اخلاقي داشتند مصاحبه و فيلم تهيه نمايند كه راغب شدم همراه ايشان باشم كه درجايي (پارك اكباتان- پارك دانشجو) مستقر و در حالي كه در كنار گلهاي طبيعي خواستيم عكس و فيلم تهيه نمائيم يكي از همراهان از خانمي مسن و در حال گذر بود پرسيد خانم در مورد مسائل اجتماعي مي خواهيم گزارشي تهيه كنيم.
مي خواهم نظر شما را در اين مورد بپرسم؛ خانم كه خيلي ناراحت و عصبي شده بود با حالتي خشم آلود گفت آقا بيائيد از دل من عكس بگيريد تا بدانيد دختران مردم چگونه بخاطر پر كردن شكم خود به فساد كشيده مي شوند و تن به صيغه مي دهند. خلاصه مطالبات با خانم مزبور آثار و عواقب شوم صيغه را به حدي نامناست توصيف كرد كه قلب هر انسان با وجدان را جريحه دار مي كرد.

4) در مرحله بعد از خانم جوان ديگري نيز در اين مورد سؤال و از ايشان پرسيده شد عشق يعني چه؟ خانم جوان گفت عشق يعني نان، عشق يعني آب، عشق يعني تأمين زندگي، عشق يعني پر كردن شكم در حالي كه اشك ريزان بود گفت: حال دختران جوان به جايي رسيده است كه براي پر كردن شكم تن به صيغه مي دهند كه پس از تقبيح عمل صيغه گفت: آقاياني كه پس از صيغه بچه دار مي شوند حتي حاضر نيستند شناسنامه هاي خود را جهت صدور شناسنامه نوزاد در اختيار مادر نوزاد قرار دهند. به هر حال آن چنان از صيغه نفرت و انزجار از خود نشان داد كه وصف آن را ناممكن مي دانم.

5) از خانم ديگري نيز مصاحبه به عمل آمد و از وي پرسيده شد، عشق يعني چه؟  جواب داد كه عشق امروز يعني گناه يعني زنا يعني صيغه و آخرش جدائي...

با توجه به اينكه مصاحبه مزبور از طريق دو نفر دانشجو به واحد مربوطه تسليم شد اما به لحاظ جنبه هاي افشاگرانه و رسوا گونه گزارش پخش نشد.

روزي در كلاس درس معارف حضور داشتيم كه آقاي محمديان مشغول تدريس بود چند نفر دانشجوي جوان كه يكي از آنان ملبس به لباس كردي و بقيه كه گويا تركمن و سني بودند به صورت دانشجوي مهمان حضور داشتند.

يك دفعه بحث مذهب مطرح شد و آقاي محمديان در توجيه مطلبي خاص ارتباط خلفاي ثلاثة (ابوبكر و عمر و عثمان) را به صورت تمثيل مصداق گاو شيري دانست كه پس از دوشيدن با لگدزدن شيرهاي خود را به زمين ريخت. تصور نمي كردم  تمثيل مربوط توسط آقاي محمديان براي دانشجويان حاضر سني گران تمام شود، تا حدي كه دانشجوي كرد جلسه درس را رها كرد و دوباره بر نگشت.

مجموعه حوادث و اتفاقات به شرح فوق در ترم دوم سال دوم دانشگاه ضمن اينكه حال و حوصله لازم را در جهت فراگيري دروس تحصيلي از من سلب و مواجه با خستگي هاي مداوم و مفرط روحي شده بودم صيغه را آنچنان مورد نفرت و انزجار قرار دادم كه وصف آن را نمي توانم بكنم. به هر حال سال دوم دانشگاه نيز به پايان رسيد.

در شروع سال سوم دانشگاه كه همزمان با پايان ترم اول خارج دروس حوزوي ام بود، مشكل جديدي كه مانع ادامه تحصيل در حوزه شد اين بود كه بيشتر دروس اين سال در دانشگاه به صورت عملي بود و مي بايست در بيمارستان حضور مي يافتم. به همين دليل وقفه اي در دروس حوزوي ايجاد شد.

همچنين در اين سال بود كه خانواده ام پيشنهاد ازدواج به من دادند كه كم كم  فكري براي خودم بكنم.

خانواده ي پدرم و پدر بزرگ و مادربزرگم اصرار داشتند كه بايد با دختر عمه ام ازدواج كنم. او نيز دانشجوي رشته پزشكي بود و در يك كلاس درس مي خوانديم. همديگر را خوب مي شناختيم اما بعيد مي دانستم كه بتوانيم با هم كنار بيائيم. چرا كه نوع بينش و تفكر او چيز ديگري بود و نگاه من به جامعه و اطرافيان نوعي ديگر.

به هر حال با اجبار و اكراه اين ازدواج شكل گرفت و تصميم بر اين شد كه با هم براي ادامه تحصيلات به آمريكا برويم.

اين سال حضور در محيط دانشگاه مقداري راحت تر بود و آن مشكلات و گرفتاري هاي سال هاي قبل كمتر به نظر مي رسيد. گرچه به جهت فلسفه وجودي و ذاتي دانشگاه كه هميشه محل برخورد انديشه و افكار متفاوت است، تحولاتي را اجتناب ناپذير مي نمود اما در سال سوم فقط دو مورد اتفاق مهم و قابل توجه روي داد:

الف) در وقت مشغول بودن به دروس دانشگاهيم بودم كه دفعتا به حوزه ي علميه فيضيه قم احضار شدم. گويا برنامه ريزي هايي انجام شده بود تا جلسه مباحثه و مناظره پيرامون اصول و مباني اعتقادي مذهب شيعي و مذاهب چهارگانه اهل سنت در قم برگزار شود و مرا خواسته بودند تا در اين جلسه شركت داشته باشم. البته انتخاب در گزينش من و شركت در اين مناظره علمي به نحوي بود كه گويا در شمار طلبه هاي موفق و ممتاز قرار گرفته بودم. به اتفاق چند طلبه ديگر جهت مباحثه و مناظره در مقابل تعدادي از روحانيون سني منطقه تركمن صحرا قرار گرفتيم.

برنامه ريزي هايي كه از قبل طراحي شده بود اين بود كه از جلسه مزبور فيلم تهيه شود و بين مردم پخش گردد. نهايتا جلسه آغاز گرديد. پس از چند ساعت بحث و مناظره نتيجه اين طور شد كه روحانيون سني به اصطلاح در مقابل سؤالات ما بلا جواب ماندند و مثلا ما موفق شده بوديم.

با خاتمه يافتن جلسه، خبر موفقيت ما و شكست دادن و محكوم كردن علماي سني در روزنامه هاي قم همراه عكسهايي از من به چاب رسيدند.

اين به اصطلاح موفقيت را آن چنان بزرگ و مهم جلوه داده بودند كه گويا انقلاب عظيمي به وقوع پيوسته است، كه انعكاس خبر موفقيت آميز در افكار و اذهان عمومي خصوصا در بين طلبه هاي جوان حوزه ي علميه بازتاب بسيار شگفت آور و خوشحال كننده اي را در برداشت اما در تحليلي كه شخصاً از جلسه مناظره ی مزبور يا به عبارتي اتفا موفقيت آميز داشتم، اساسا اين بود كه هيچ گاه اين حادثه و موفقيت علمي، توفيقي در غالب شدن انديشه اي برانديشه اي ديگر، به نحوي كه در روزنامه مزبور و محافل عمومي انعكاس داده بودند، نبود.

خودم از اين موفقيت خوشحال نبودم، چرا كه هم از جايگاه علمي خودم اطلاع داشتم و هم اينكه با اين دليل و استدلال و منطقي كه من بلد بودم هيچوقت نمي شود انديشه فكري هزار و چهار صد ساله اي را اين چنين ساده و راحت نفي كرد و شكست داد.

به عقيده ي من بي جواب ماندن روحانيون سني در مقابل من كه طلبه جوان شيعي بودم، نه تنها ريشه در ضعف علمي و بي اطلاعي آنان در علوم اسلامي داشت، بلكه مسئله از دو جهت اصولي قابل بحث و بررسي بود؛ اولا اينكه با وضعيت ايجاد شده و اينكه روحانيون سني متوجه شده بودند كه از جلسه مناظره فيلم تهيه مي شود، از همان ابتدا مشخص بود كه تمايلي به انجام بحث اعتقادي ندارند، لذا كاملا مشخص بود كه در ابراز نظرات و استدلال هاي فقهي خود اكراه داشتند.
ثانيا احساس مي نمودند كه غافلگيرانه وارد ماجراي جلسه بحث و مناظره شده اند. لذا سعي داشتند در پاسخ به سؤالات كاملا جانب احتياط را مراعات نمايد كه با اين ترتيب بحث بي جواب ماندن واقعيت نداشت. بلكه بحث سكوت بيشتر مورد توجه بود كه شايد روحانيون سني به اصطلاح خود مي دانستند بعضا سكوت را اختيار نمايند.

به هر حال نظر شخصي من بر اين بود كه ترتيب دادن جلسه بحث و مناظره مزبور كه انعكاس و بازتاب آنچناني در سطح قم داشت اساساً جز بزرگ نمايي بيش از حد اين جلسه، فقط يك مانور و كار تبليغاتي بود. چون اگر قرار باشد واقعاً پيرامون اصول و مباني اعتقادي و خط فكري مذاهب، مباحثه و مناظره اي صورت بگيرد، قطعا ايجاب مي نمايد در جلسه مباحثه و مناظره، از اشخاص صاحب نظر كه در اسلام شناسي و فقه و منطق و استدلال استاد هستند، دعوت به عمل آيد، نه من طلبه ی جوان كه حتي از الفباي اصول مباني اعتقادي اهل سنت  هيچگونه آگاهي ندارم.

ب) بعد از اتفاء جلسه مزبور از من يك شخصيت علمي شناخته و پرداخته شده بود. برنامه ريزي ديگري در دانشگاه صورت گرفت به نحوي كه قرار شد در جلسه ديگر و در دانشگاه، پيرامون مسائل اخلاقي سخنراني داشته باشم نظر بر اينكه موضوع بحث براي من پيش بيني نشده بود و گفتند به صورت كلي بحث اخلاق و شئون اسلامي و يا اصطلاحا در مورد پرهيز از گناه صحبت داشته باشيم.

لذا پس از تشكيل جلسه، موضوع بحث خود را با توجه به خاطرات بسيار تلخ گذشته و مرحله پاياني سال دوم و مصاحبه با سه نفر خانم - كه قبلا به آن اشاره شد- پيرامون مقوله متعه (صيغه) و آثار و پيامدهاي آن در جامعه، سخنراني كردم. با وجود اينكه كاملا واقف بودم به لحاظ اعتقادي بودن مسئله صيغه نزد اهل تشيع، زير سؤال خواهم رفت، اما به هر حال آنچه كه لازم بود همراه خاطرات تلخ خود از مقوله صيغه در خلال سخنراني بيان داشتم. با توجه به اينكه حاضرين در جلسه عمدتا دانشگاهي بودند و آقاي دكتر حكاكيان- كه شرح حال وي قبلا بيان شد- در جمع تعداد كثيري از اساتيد اظهار داشت كه آقاي سخنران از خانواده اي است كه داراي فرهنگ و گرايش هاي غربي و اروپايي است، چرا بايد صيغه را كه يكي از مسلمات اهل تشيع است، زير سؤال ببرد، از چنين  فردي انتظاري بيش از اين نبايد داشته باشيم.

احساس مي كردم كه ايشان در صدد تخريب شخصيت خانواده ام مي باشد.

موضع گيري آقاي دكتر حكاكيان در آن زمان تا حدي برايم گران تمام شد كه تصميم گرفتم هر طور كه شده از ايشان انتقام گيرم كه بر اين اساس به قم عزيمت و مسئله را با آقاي "آيت الله وحيد خراساني" كه استاد و محرم راز من بود، در ميان گذاشتم و از ايشان تقاضاي مساعدت نيز نمودم. آقاي وحيد خراساني توصيه نمودند چنانچه نقطه ضعف و يا مورد خاصي از ايشان به دست آوردم، حضرت آيت الله را در جريان بگذارم. لذا همواره در صدد كسب نقطه ضعف هاي آقاي حكاكيان بودم.

بر حسب تصادف نوار خطابه و مكالمات دكتر حكاكيان را كه زعامت و رهبري ايران را زير سوال برده بود، به حضرت آيت الله وحيد خراساني تقديم كردم. نوار مكالمات مزبور براي آقاي دكتر حكاكيان ايجاد مشكلات زيادي نمود و زنداني كردن ايشان را به دنبال داشت.

با اين ترتيب سال سوم دانشگاه نيز با تحولات مورد اشاره به پايان رسيد. گرچه تحولات مزبور اسباب و زمينه هاي نامناسب و عواقب ناگواري را براي من نيز به دنبال داشت.

تجارب حاصله از اتفاقات ترم هاي گذشته در دانشگاه بر من تاثير گذار بود و تقريبا به من آموخته بود كه چگونه و چطور با مسائل برخورد كنم و با محيط دانشگاه و مسائل و موضوعات مربوطه خود را تطبيق دهم و به عبارتي  تجربيات گذشته از من شخصيتي محتاط تر، متعادل تر، منطقي تر و بدور از احساسات و غرور جواني ساخته بود.

در اين مقطع زماني دو حادثه بسيار مهم و سرنوشت ساز اتفاق افتاد كه نه تنها بر نگرش ها و ديدگاه هاي اعتقادي ام تاثير گذاشت بلكه نقش كاملا اساسي و مهم را در جهت تغيير عقيده در من ايجاد نمود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست

 

سفر به منطقه «كنگان» استان بوشهر

در آستانه فرا رسيدن سالگرد واقعه مهم و تاريخي- البته از ديدگاه تشيع يعني شهادت حضرت فاطمه زهرا رضي الله عنها قرار داشتيم، كه بر در و ديوار مساجد پلاكاردهايي نصب شده بود "شهادت حضرت فاطمه زهرا تسليت باد و بر قاتلان آن حضرت لعنت" نوشته بود و در جايي ديگر مشاهده مي كردم كه بر منابر مي گفتند "ما به وحدت معتقديم" بر اساس برنامه اي كه در حوزه علميه قم طراحي شده بود، به اتفاق حجت الاسلام والمسلمين "محمد حسين فاطمي" به منظور تشكيل جلسات تعزيه و روضه خواني و سخنراني به منطقه كنگان استان بوشهر كه تقريبا منطقه اي سني نشين بود، اعزام شديم.

در آنجا هر شب پيرامون نحوه ي شهادت حضرت فاطمة زهرا رضي الله عنها و عناد و دشمني دشمنان ايشان، به ايراد سخنراني مي پرداختيم. لذا با توجه به فضاي منطقه طبعا جو كاملا نامناسبي در منطقه سني نشين ايجاد گرديد. تا حدي كه پس از مراجعت از جلسه سخنراني و روضه خواني به محل اقامت يكي از دوستان ما كه در آنجا زندگي مي كرد و با ما ارتباط داشت، رفتم. شخصي آمد كه خيلي ناراحت و مضطرب به نظر مي رسيد، خطاب به آقاي فاطمي گفت: چند سؤال دارم. حاجي آقا فاطمي گفت: بفرماييد.

فرد مزبور از آقاي فاطمي پرسيد: آيا شما زن داريد؟ آقاي فاطمي در جواب گفتند: آري. سپس سؤال كردند زن شما حتما خيلي زيباست. آقاي فاطمي كه از نحوه طرح ادامه سؤالات فرد مورد نظر خيلي به خشم آمده بود، كنترل خود را از دست داده و يك سيلي محكم به صورت ايشان زد. و به اين ترتيب مشاجره و منازعه آغاز شد كه بالاخره با حمايت خانواده ميزبان موضوع خاتمه يافت.

اما شخص مورد نظر كه سني بود سخت ناراحت و خشمگين شده بود و به آقاي فاطمي گفت: تو كه يك آخوند بيشتر نيستي، تا اين حد به همسر خودت تعهد و حساسيت داري.

پس اي نامرد روزگار! پس آن علي كه به فاتح خيبر و شير خدا شهرت دارد، چگونه در مقابل دشمنان خود كه همسرش را مورد ضرب شتم و اهانت قرار دادند، سكوت اختيار كرد؟ تو از خود خجالت نمي كشي؟ كه چنين كلمات زشت را بر زبان جاري مي كني كه توهين به شخصيت علي است؟

سپس با فحش و ناسزا خطاب به ماها گفت: آخوندهاي كثيف! زود گورتان را از اينجا گم كنيد و به خانواده ميزبان گفت هر چه زودتر اينها را از منزل بيرون بيندازيد.

اتفاق مزبور تا حدي اعصاب ما را به هم ريخت كه خاطره ي تلخ آن هيچگاه از ذهنم محو نمي شود. پس از مراجعت به قم و حضور در مركز مديريت حوزه علميه قم و دادن گزارش سفر، مسئولان اين طرح مي گفتند: اساسا سني ها با مكتب و اهل بيت عناد و عداوت تاريخي دارند. حادثه مزبور را بي اهميت تلقي نماييد و با تفسير و تعبيرات متفاوت از ما دلجويي مي نمودند. اما تاثيرگذاري و آثار تخريبي اتفاق مزبور در من به حدي بود كه شك و ترديد هر چه بيشتر در جهت تجديد نظر اعتقادي شيعي را در من ايجاد نمود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست

 

سفر به ديار عشق (بلوچستان)

به نام خدايي كه دارد توان كند           خوار و درمانده او ظالمان

پس از آن بخوانم درود و سلام           به احمد و ياران او ذاتي مقام

سپس عرض دارم سفرنامه اي           براي رفيقان خود نامه اي

گروهي ز قم بهر بحث و جدل           شديم جمع و يك جا به حكم ازل

به دستور و فرمان استاد خويش           مسير سفر را گرفتيم پيش

شديم رهسپار ديار بلوچ           خوشا نقش پر افتخار بلوچ

غذا از قضا كاسه كشك بود           تعجب ما مايه رشك بود

سر بحث ما آيه تطهير شد           از اين گفته حالم تغيير شد

كه ما شيعه بنياد و اصل و اسس           نداريم چيزي بغير از هوس

بجز صيغه يا كه سينه بزن           دگر حرف از لاف و مردي مزن

چه گويم ز حال علي رضا           فدا عقيدت شده از قضا

ز بعد تير خوردن آن گل رضا           در آن وقت شب به حكم قضا

كه ساعت به دوازده شب كه چون در           رسيد كه آن جان شيرين زجانش پريد

وصيت كرد به من مرتضي كه تو رهبري           به سني بپيوند و كن سروري

وصيت اثر كرد بر جان و دل           همين است توحيد و تا زير گل

پدرجان كجايي كجا مي روي؟            بدنبال باطل كجا مي روي؟

كجا اي رفيق و همكلاسي من؟            بيا و بخوان هم خلاصي من

اگركشته شوم به مثل رضا           اميد است شوم شهيد نزد خدا

حدود پنج يا شش ماه پس از سفر منطقه سني نشين «كنگان» از سوي مركز مديريت حوزه علميه قم برنامه مسافرت ديگري به «ايرانشهر» بلوچستان طراحي شده بود كه طبق برنامه يك تيم به اصطلاح زبده و مجرب با تركيبي از برجسته ترين و شاخص ترين طلبه هاي حوزه ي علميه قم، به ظاهر تحت پوشش ارزيابي نتايج گرد همايي و جلسات تقريب مذاهب (وحدت شيعه و سني) به منطقه بلوچستان اعزام شد، اما در واقع هدف اصلي طراحان و برنامه ريزان از سفر مزبور، مباحثه و مناظره با يكي از علماي صاحب نام بلوچستان كه زندگي ساده اي داشت، بود.

چون ايشان مواضع بسياري تندي در مقابل مذهب شيعه دارا بودند به همين جهت براي اساتيد و مسؤولان حوزه ي قم از اهميت ويژه اي  برخوردار بودند و نظر همه اساتيد بر اين بود كه ايشان وهابي مسلك است، زيرا اين عالم در عرصه هاي سياست نبود.

بالاخره ما براي ضعف گرفتن و دست يافتن به نقاط ضعف از آن عالم بزرگوار و مطلع شدن از نحوه ي چاپ كتب ايشان و همچنين منبع در آمد و تأمين هزينه مدرسه ايشان به آنجا اعزام شديم.

تركيب شش نفره گروه اعزامي عبارت بودند از:

ا- سيد ابوذر فاطمي، 2- عليرضا محمدي (رحمه الله)، 3- سيد ابوطالب حسيني،4- محمد رضايي، 5- عبدالحسين جلاليان، 6- مرتضي رادمهر.

سرپرستي اين گروه به عهده آقاي فاطمي بود. اعضاي گروه به قم احضار شدند و با حضور در دفتر آقاي آيت الله وحيد خراساني كه آقايان غلامرضا كاردان، سيد ابوذر فاطمي، و آيت الله استادي نيز حضور داشتند. آخرين توصيه ها و سفارش ها به اعضاي گروه گفته شد، ضمن اينكه آقاي وحيد خراساني اهميت سفر و برنامه ريزيهاي مزبور را براي اعضاي گروه توجيه مي نمود، اشاره داشت به اينكه با شخص مولانا كه از روحانيون صاحب نام در منطقه است، در يك جلسه تقريب مذاهب ملاقات داشته كه با اين ترتيب در نظر داشت به اصطلاح اهميت سفر، موقعيت و جايگاه علمي مولانا را تشريح نمايند.

به هر حال پس از ختم جلسه توجيه و توديع، اعضاي گروه طبق برنامه از تهران به زاهدان و از آنجا به منطقه مورد نظر انتقال يافتيم.

از اين جمع فقط آقاي فاطمي كه سرپرست گروه بود، ملبس به لباس روحاني بود و سايرين از كت و شلوار استفاده مي نموديم.

تقريبا وقت نماز مغرب بود كه من و عليرضا محمدي (رحمه الله) وارد يكي از مساجد اهل سنت شديم. يك نفر كه لباس محلي به تن داشت و شكل و شمايلي سنتي به خود داده بود، توجه ما را به خود جلب كرد، كه پس از سلام عليك مختصر، خطاب به وي گفتيم كه ما قبلا شيعه و حالا سني شده ايم و نياز به مطالعه و تحقيق بيشتر پيرامون مذهب سني داريم و از وي خواستيم تا ما را با يكي از شخصيت هاي روحاني منطقه آشنا كند. خيلي راحت و ساده پذيرفت و نشاني شخصيت علمي روحاني را به ما داد. اما گفت كه از وي به كسي چيزي نگوئيم كه با اقامه نماز در صف نماز گزاران و كنار وي قرار گرفتيم، اما نماز را به صورت دست بسته اقامه نموديم تا به اصطلاح ثابت كنيم كه سني هستيم.

پس از اقامه نماز فهميديم نشاني روحاني مورد نظري كه به ما داده است، دقيقا نشاني همان كسي است كه ما به سوي ايشان ماموريت داريم. بالاخره به منزل امام جمعه اهل تشيع ايرانشهر رفته و موقعيت را با اعضاي گروه در ميان گذاشيم كه با برنامه ريزي، بعد از ظهر روز بعد با پاترول دفتر مقام معظم رهبري، به اتفاق يك نفر راهنما به سمت محل سكونت مولانا حركت كرديم. قرار بر اين شد كه يك هفته بعد پاترول جهت برگرداندان اعضاي گروه برگردد. تقريبا هوا تاريك شده بود كه با راهنمايي يك نفر طلبه به مهمانخانه حوزه علميه و به اصطلاح مدرسه ديني، هدايت و مستقر شديم.

پس از مدت زمان كوتاهي براي ما شام آوردند كه نان و كشك ساده بود كه طبق برنامه غذايي طلاب و از قبل آماده شده بود. تعجب كرديم كه ما ميهمان ويژه و هيأت روحاني و از راه دور آمده ايم كه با نان و كشك از ما پذيرائي مي شود و از اين جهت سخت ناراحت شده بوديم كه چندان رغبت به خوردن شام نداشتيم توضيحا اين كه بعدا متوجه شديم كه بحث ميهمان و ميهماني ويژه به هيچ وجه مطرح نبوده و نيست، هر كس هر وقت غذايي برسد، از غذاي آماده طلاب استفاده مي كند و هيچ گونه طبقه بندي و امتيازي بين ميهمانان مراعات نمي شود.

پس از صرف شام جهت اقامه نماز به مسجد رفتيم و نماز عشاء را به امامت «مولانا» اقامت نموديم، براي اولين بار بود كه ايشان را ملاقات مي كرديم.
پس از اقامه نماز و بدون اينكه با مولانا، سلام عليك داشته باشيم. ايشان از مسجد خارج شد و با وجودي كه از نحوه لباس پوشيدن ما به ويژه آقاي فاطمي كه ملبس به لباس روحانيت بود، مشخص بود كه غير بومي و ميهمان هستيم و با داشتن سلام عليك مختصر با تعدادي از نماز گزاران نظر كسي به ما جلب نشد و گويا رفت و آمدهاي اينگونه و ميهماناني از اين قبيل براي ساكنان محلي طبيعي به نظر مي رسيد. به هر حال به مهمان خانه حوزه با اعصابي در هم ريخته و ناراحت از نحوه استقبال و پذيرائي، خصوصا اين كه از ما همانند ميهمانان معمولي و ساده برخورد و پذيرائي مي شد، مراجعت كرديم. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست

 

اولين روز اقامت

صبح اولين روز اقامت و پس از اقامة نماز صبح و درس تفسير در مسجد، توانستيم با مولانا سلام عليك مختصر داشته باشيم. و توضيحا اينكه درس تفسير مولانا سوره مباركه نور كه مولانا در مورد براءت أم المؤمنين حضرت عايشه صديقه رضي الله عنها سخناني ايراد فرمودند و با لحني كه بعضي از بيچاره ها به حضرت عايشه رضي الله عنها توهين مي كنند زياد گله مند بود. بعدا به اتفاق ايشان جهت صرف صبحانه به مهمان خانه آمديم.

هنگامي كه در مهمان خانه نشسته بوديم، مولانا لبخند و تبسم بسيار محترمانه اي  بر لب داشت، با متانت و صداقت خاص گفت حتما ديشب به شما بد گذشته است؟ ضمن  عذر خواهي فرمود به جهت محدوديت هايي كه داريم نمي توانيم از ميهمانان درست پذيرايي كنيم.

در خلال صرف صبحانه و گفت و شنود محدود كه حدودا 45 دقيقه به طول انجاميد، مولانا به بهانه اينكه مي رود آماده رفتن به كلاس شود از مهمانخانه خارج شد. ملاقات 45 دقيقه اي با ايشان، اين حقيقت را براي ما روشن كرد كه آن شخصيتي كه تصوير وي را در قم براي ما ترسيم نموده بودند، نيست و تقريبا متقاعد شديم كه جايگاه علمي مولانا در حدي است كه ضريب موفقيت گروه را در بحث و مناظره و مباحثه كاهش خواهد داد و يا به عبارتي فهميديم كه توان علمي گروه در سطح خيلي پايين تر از ايشان قرار دارد.

به هرحال تا صبح روز بعد ملاقات ديگري پيش بيني نمي شد. ناگزير به انتظار ملاقات روز بعد مانديم. لذا تصميم گرفتيم مجددا به كتابخانه حوزه علميه (مدرسه ديني) برويم و از آنجا بازديدي به عمل آوريم. و شايد هم در صدد بوديم با حضور در كتابخانه و شناسايي موقعيت و يا حداقل آنچه را كه مي خواستيم و طبق برنامه سفر، در پي آن بوديم يعني دستيابي به كتب، مقاله و مجموعه و مشخصا مداركي كه به اصطلاح مضر باشند، دست يابيم.

لذا پس از حضور در كتابخانه با يكي از مدرسين حوزه ملاقات كرديم و پس از سلام عليك مختصر، متوجه شديم كه ايشان يكي از ارشدترين مدرسين حوزه مي باشند، يك قطعه نقشه جغرافيايي سياسي كه فتوحات خلفاي راشدين را در صدر اسلام نشان مي داد و به صورت پوستر تنظيم و به ديوار الصاق شده بود، توجه ما را به خود جلب كرد كه پس از بحث پيرامون نقشه، ايشان به سؤالات ما به صورت شفاف پاسخ مي داد كه واقعا حيرت زده شده بوديم و نيز تعجب مي كرديم از اينكه در منطقه اي محروم و محدود شخصيت هاي علمي با آگاهي هاي علمي تا اين حد وجود دارد و مهمتر اينكه بدون توجه به اين مسئله كه ما هيأت روحاني شايد به منظور انجام ماموريت آنجا سفر نموده ايم، اما وي از هر گونه ابراز عقيده و نظر صريح واهمه نداشت. به هر حال پس از گذشت زماني شايد حدودا يك ساعت و بدون اينكه به مدارك و يا مجموعه اي به اصطلاح مضر دست يابيم، به مهمانخانه مراجعت نموديم.

در مهمان خانه مشاوره اعضاي گروه با يكديگر صورت گرفت. مباحثه چهل و پنج دقيقه اي با "مولانا" و همچنين مذاكره اي حدود يك ساعته با مدرس در كتابخانه و واقعيت ها و صراحت هايي كه با آن مواجه شده بوديم، اعضاي گروه همگي به اين نتيجه رسيده بودند كه ضمن جمع بندي و فهرست كردن سؤالات جهت طرح در برنامه ملاقات روز بعد با مولانا ضمن طرح حداقل يك يا دو سؤال در هر روز از طرح سوالات احساس برانگيز و اختلافي پرهيز شود.

لذا قرار شد كه در ملاقات روز بعد فقط در حوزه و محدوده بررسي آثار و نتايج جلسات و گردهمايي هاي تقريب مذاهب (وحدت شيعه و سني) با مولانا بحث و گفت و گو داشته باشيم.

ايشان بعد از نماز صبح دومين روز با متانت خاص اعلام آمادگي نمود تا چنانچه سؤالي باشد، به آن پاسخ بگويد. لذا طبق برنامه، موضوع گردهمايي و جلسات تقريب مذاهب (وحدت شيعه و سني) را مطرح و نظر مولانا را در اين باب خواستارشديم.

مولانا با تعبيرات متفاوت پيرامون نتايج جلسات مزبور، ارزيابي خود را به اين صورت اعلام داشت و گفت: گرچه شكل جلسات مزبور هر چند قدمي به جلو است، اما ارزيابي و اعتقادي در خصوص آثار و نتايج جلسات به نحوي است كه اميد چنداني به تحقق وحدت شيعه و سني و به عبارتي نتيجه مطلوب در اين زمينه ندارد. و اضافه كرد: وحدت شيعه و سني در صورتي محقق خواهد شد كه روحانيون شيعي چه اشارتا چه صراحتا به مقدسات اهل سنت توهين نكنند با توجه به اينكه در جلسه تعدادي از مدرسين و طلاب حوزه ي علميه نيز حضور داشتند، مدرسين و طلاب حاضر در جلسه بعضا با قطع صحبتهاي مولانا ابراز عقيده و نظر مي كردند و عنوان داشتند زماني كه ادعا بر اين است كه نظام و سيستم حكومتي اسلامي است با كدام فتواي فقهي «مسجد شيخ فيض محمد» در شهر مشهد تخريب و به فضاي سبز مبدل مي شود. در جواب آقاي فاطمي به اين سوال مدرس حوزه جواب داد كه زمين مسجد شيخ فيض محمد وقف بارگاه ملكوتي امام رضا بوده است. مولانا با حالت خشمگينانه اي جواب داد: اينكه مسجد باشد و يك مسلمان به مسجد برود و در مسجد نماز و قرآن بخواند ثوابش به امام رضا بيشتر مي رسد يا اينكه به فضاي سبز مبدل شود و در روي آن فساد اخلاقي انجام پذيرد؟

در حالي كه رسانه هاي گروهي مطبوعات به طور افسار گسيخته و غير قابل كنترل، به معتقدات ديني و اسلامي سني ها اهانت مي نمايند در زماني كه سني هاي ايران در پايتخت كشور به نام اسلام اجازه ندارند مسجد داشته باشند، چگونه وحدت شيعه و سني محقق و برقرار خواهد شد. بعضا و شايد تماما بحث وحدت شيعه و سني يك بازي سياسي است كه فقط مصرف تبليغاتي دارد. در اين جلسه كه حدودا يك ساعت به طول انجاميد، و مولانا باز جهت تدريس به كلاس درس رفتند، ناگزير به انتظار ملاقات روز بعد مانديم.
بعد از ظهر همان روز، حادثه نه چندان مهم اما جالبي اتفاق افتاد به اين ترتيب آقاي فاطمي سرپرست گروه كه ملبس به لباس روحاني بود از مهمانخانه خارج شد. پير مردي كه لباس بلند عربي به تن داشت آفتابه آب را به ايشان دادند و خطاب به آقاي فاطمي گفت: بگير! اي جلي مشرك (توضيحا اينكه جل به زبان بلوچي به عبا و جلي به آخوندهاي شيعه مي گويند).

آقاي فاطمي و ساير اعضاي تيم از اطلاع اين جمله شديدا احساس ناراحتي كردند به نحوي كه شب را نتوانستيم به درستي بخوابيم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فهرست

 

سومين روز اقامت

صبح روز سوم در ملاقات با مولانا موضوع ديروز و اهانت پيرمرد را مطرح كرديم و شديدا از عدم رضايت، گله و شكايت داشتيم كه مولانا ضمن عذرخواهي از اين برخورد نامناسب، اضافه نمود اين نوع برخوردها درست نيست و با روح متعالي اسلام سازگاري ندارد متاسفانه ما در جامعه شاهد چنين برخوردهاي نامناسب هستيم به نحوي كه حتي برادران اهل سنت كه با لباس هاي محلي در شهرستان هاي بزرگ حضور پيدا مي كنند، معمولا مورد تمسخر قرار گرفته و به آنان سني عمري نيز گفته مي شود.

به هرحال مولانا ضمن اينكه از اعضاي گروه به سبب برخورد بدي كه صورت گرفته بود، عذر خواهي داشت مسئله را بي اهميت تلقي نمود كه پس از صرف صبحانه، اعلام آمادگي نمود تا سوالات خود را مطرح سازيم كه طبق برنامه از قبل پيش بيني شده قرار بود در ملاقات روز جاری از چهار مورد سوال اختلافي و اساسي يعني مفهوم آيه تطهير، بحث خلافت و شهادت حضرت زهرا و مساله غدير، فقط يك مورد سؤال مطرح شود؟ يعني بحث آيه ی تطهير

 "إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً" [2]

پيامبر اكرم –صلي الله عليه وآله وسلم- با اهل ايمان از خود آنها به آنها نزديكتر است و همسران او مادران اهل ايمان و يقين هستند.

و ايشان توضيح مختصري در مورد نسب خانوادگي حضرت عايشه –رضي الله عنها- اشاره فرمودند و همه سرا پا گوش بوديم كه ايشان در معرفي نسب حضرت عايشه سخن را اين چنين آغاز نمودند: حضرت عايشه بنت ابوبكر و كنيه ايشان صديقه پدر بزرگوارشان عبدالله خليفه اول مسلمين و يار غار رسول الله و مادر گراميشان ام رومان در سلسله نسبي در پشت هشتم به رسول خدا –صلي الله عليه وآله وسلم- مي رسد كه به ترتيب زير است:

عايشه بنت ابوبكر ابن ابي قحافه عثمان ابن عمرو بن كعب ابن سعد ابن تيم ابن مره ابن كعب تيمي.

سلسله نسبي پيامبر اكرم –صلي الله عليه وآله وسلم-: محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عدالمناف بن قصي بن مره بن كعب زماني كه رسول خدا با عايشه ازدواج كردند پس از چندي به ايشان فرمودند: اي صديقه من شما را در خواب ديدم كه بر چهره شما پارچه ابريشمي سفيد قرارداده شده بود فرشته اي شما را به نزد من آورد و گفت: اين همسر شماست و من پارچه را از چهره شما كنار زدم و ديدم شماييد با خود گفتم اگر اين امر از جانب الله است آن را اجرا مي گرداند و من از شما خواستگاري كردم. خوله حضرت عايشه صديقه رضي الله عنها را براي پيامبر –صلي الله عليه وآله وسلم- خواستگاري كرد و اين چنين خداوند متعال حضرت عايشه رضي الله عنها را براي همسري پيامبر خود برگزيد.

آن عالم رباني از علم عايشه سخن به ميان آورد و فرمودند كه حضرت عايشه رضی الله عنها در جمع صحابه به عنوان يكي از ناشران علم نبوت محسوب مي شوند و از جايگاه علمي بسيار بالايي برخوردار بودند.

امام زهري (رحمه الله عليه) ميفرمايد: اگر علم عايشه جمح آوري شود بر تمام علوم ازواج مطهرات و ديگر زنان برتري پيدا مي كند. [3]

مولانا در ادامه در مورد محبت و محبوبيت عايشه رضي الله عنها نزد پيامبر –صلي الله عليه وآله وسلم- سخن گفته و اين حديث پيامبر –صلي الله عليه وآله وسلم- را خواندند:

از پيامبر اكرم –صلي الله عليه وآله وسلم- (سؤال شد كه چه كسي پيش شما از همه محبوب تر است پيامبر –صلي الله عليه وآله وسلم- فرمودند: عايشه سپس پرسيده شد از مردان چه كسي؟ پاسخ دادند: پدرش ابوبكر صديق.

مولانا حدود دو ساعت پيرامون آيه ي تطهير و ازواج مطهرات خصوصا حضرت عايشه توضيح دادند. ايشان آن چنان در تفسير آيات قرآني به ويژه آيه ي تطهير و ديگر آياتي كه در مورد ازواج مطهرات بود احاطه و تسلط داشتند و ابراز عقيده صريح مي نمودند كه وصف آن را ناممكن مي دانم. با وجودي كه قرار شده بود در ملاقات روز جاري جز تفسير آية تطهير موارد ديگري به هيچ وجه مطرح نشود اما تفسير آيه ي تطهير توسط ايشان و ارتباط پيدا كردن موضوعات و مباحث با ساير آيات قرآني و مسائل عقيدتي آن چنان اعضاي گروه را دچار ضعف و تزلزل روحي كرده بود، يا اينكه ترمز بريده بوديم آنچه را كه در سبد داشتيم همه را بيرون ريختيم، سپس من از مولانا در مورد امامت حضرت علي –رضي الله عنه- سوال كردم و به ايشان گفتم كه حق با علي بوده اما خلفاي ثلاثه وصيت پيامبر را ناديده گرفته و حق علي را غصب كردند مولانا مصممانه سوال كردند كدام وصيت و عمل نكردن كدام صحابه؟!

 من اين حديث را خواندم كه رسول الله –صلي الله عليه وآله وسلم- در سرزميني به نام غدير خم كه همه مسلمانان جمع بودند دست علي را گرفته و بالا برد و فرمود:

من كنت مولاه فهذا علي مولاه...

در اين هنگام مولانا فرمودند: شما مولا را چگونه معني مي كنيد؟ من گفتم در اينجا مولا به معني جانشيني است. مولانا با آدرس دادن به فرهنگ لغت ها چندها معني از مولا را براي ما بازگو كردند و سپس گفتند اگر رسول الله –صلي الله عليه وآله وسلم- مي خواست علي را به جانشيني خود برگزيند چرا حديثي را بيان كردند كه براي عموم نامفهوم بود و چرا لفظ مولا را استعمال كرد در صورتي كه آن حضرت مي دانست كه مولا چندين معني را مي دهد و اگر رسول الله –صلي الله عليه وآله وسلم- مي